گام بیست ودوم

باسلام وتشکر ازهمه دوستان عزیزی که با گذاشتن پیغام ها شون من رو در نوشتن این سفرنامه یاری کردند خواستم فقط به چند نکته که خودمون دچار اشتباه شدیم اشاره کنم تا مبادا دوستانی که قصد این سفر رو دارند دچار مشکل بشوند

۱-هنگامی که برای سرو غذا به رستوران میروید معمولا در منویی که براتون میارن قیمت غذاها  به همراه عکس مشخص شده است و بعضی از رستورانهاشون چند تااز غذا رو با هم ترکیب کردند که قیمت مناسبی داره و یک پرس از اون برای دو نفر کافیه فقط مواظب باشید بعضی رستورانها اینکار نمی کنن و به محض دیدن سرگردانی شما در انتخاب غذا خودشون پیشنهاد غذای میکس که قبول نکنید چون موقع حساب متوجه میشوید که خیلی گرون حساب کردند.

۲-در جاده هایی که علامت رادار می بینید خیلی به سرعت مجاز توجه داشته باشید چون جریمه ها در کشور ترکیه سنگین است و از مبلغ ۱۳۰ لیر شروع می شود.

۳- سعی کند در رزرو تورها وهتل ها بیشتر به دوستان ترک اعتماد کنید تا هموطنانی که به عنوان لیدر تور در شهرهای ترکیه اقامت دارند.

۴-برای رزرو تورها دفاتر آژانس را خودتان پیدا کنید و ثبت نام کنید در غیر این صورت فقط از طریق رزپشن هتل محل اقامت این کار را انجام دهید.

۵- هنگام خرید لباس از منطقه مرتر یا چهارشنبه بازار استانبول گول ارزان بودن را نخورید و خیلی مواظب باشید لباسی که می خرید پارگی و زدگی نداشته باشد.

 

گام بیست ویکم

صبح دوشنبه ۱۶ فروردین پس از طی مسافتی صبحانه را در سبزوار خوردیم وسپس به سمت مشهد به راه افتادیم حدود ساعت ۳ به نیشابور رسیدیم وآخرین وعده غذایی مان را در یکی از اغذیه فروشی های شهر نیشابور خوردیم و حدود ساعت ۶ بعدازظهر بود که به عوارضی مشهد رسیدیم و درست در همان مکانی که روز اول سفر با دایی قرار داشتیم از یکدیگر خداحافظی کرده و هر کدام راه خانه را در پیش گرفتیم البته من ومحسن اول رفتیم شرکت تا لپ تاب را به وحید بدهیم که وحید از این همه سرحال بودن ما تعجب کرده بود و قرار شد که شب برای شام به خانه ما بیایند.و ما ساعت ده دقیقه به هفت غروب دوشنبه به خانه مان رسیدیم و اینگونه اولین تجربه سفر خارج از کشور مان که خیلی هم فوق العاده بود پس از ۱۷ روز و طی مسافتی در حدود ۸۰۰۰ کیلومتر به پایان رسید و من پس از دو روز جواب سوال قبل از سفرم را با دریافت پیامکی با مضمون هر شب با خاطرات سفر می خوابم وبیدار می شوم چرا که شما بی نظیرید ازجانب زندایی عزیزم گرفتم.

گام بیستم

صبح یکشنبه ۱۵ فروردین صبحانه را در هتل گردشگری خوردیم و به سمت تهران به راه افتادیم حوالی ساعت ۳ عصر به زنجان رسیدیم ناهار را در یکی از رستورانهای شهر خوردیم وتصمیم گرفتیم بازدیدی هم از موزه رختشویخانه ومرد نمکی زنجان داشته باشیم تا ساعت ۷ عصر را به این بازدیدها اختصاص دادیم وسپس به مسیرمان ادامه دادیم تا حدود ساعت یک مسیر را ادامه دادیم و در حوالی سمنان چادر زدیم و پس از خوردن باقی مانده کنسروهایمان دو ساعتی خوابیدیم.و این گونه آخرین شب بیرون خوابیدن از خانه رابه صبح ساندیم.

گام نوزدهم

صبح شنبه ۱۴ فروردین به علت سردی هوا خیلی زود بیدار شدیم و تصمیم گرفتیم تا ظهر خودمان رابه مرز برسانیم آخرین صبحانه مان را در یکی از کافه های شهر ارزروم خوردیم و تا رسیدن به مرز دیگر توقفی نداشتیم حوالی ساعت ۲ بعدازظهر بود که به مرزرسیدیم به محض رسیدن به مرز آقایی نزدیک ماشین آمد واز ما سوال کرد که آیا در طول مسیر جریمه شدیم یا نه ما هم که در راه آنتالیا به پاموکاله به علت سرعت غیر مجاز مبلغ ۱۳۰ لیر جریمه شده بودیم برگ جریمه را به او دادیم و او با هماهنگی که با ماموران گمرک داشت جریمه را به مبلغ ۵۰ لیر تقلیل داد.پس از طی کردن مراحل گمرکی وارد خاک ایران شدیم ابتدا به پارکینگ رفتیم و ماشین را برداشتیم و پس از جدا کردن وسایل و بنزین زدن بهسمت شهر ماکو به راه افتادیم ناهار را در تنها رستوران شهر ماکو خوردیم وتصمیم گرفتیم شب را در ماکو استراحت کنیم چرا که هم آقایان خیلی خسته بودند و هم اینکه برای خواب باید خودمان رابه تبریز می رساندیم و با توجه به اینکه پیدا کردن مکان اقامتی مناسب در تبریز خیلی سخت بود بهترین گزینه اقامت در هتل گردشکری شهر ماکو بود البته من ومحسن عقیده داشتیم که به کندوان و یا سرعین هم برویم اما با توجه به طولانی شدن زمان وهمچنین شروع شدن مدرسه عرفان ازتصمیم مان منصرف شدیم به هرحال در هتل گردشکری اتاق دوتخته ای به قیمت ۳۸۰۰۰ تومان و اتاق ۳ تخته ای به قیمت۴۵۰۰۰ تومان کرایه کردیم که زیاد هم تمیز ومرتب نبود اما از خوابیدن توی چادر بهتر بود البته من از ساعت ۶ بعدازظهر تا ۷ صبح فردا فقط خوابیدم و از کارهای بقیه خبر نداشتم فقط یکی دو بار به تلفن جواب دادم و این گونه یکی دیگر از روزهای این سفر به پایان رسید. 

گام هجدهم

صبح جمعه سیزدهم فروردین پس از صرف صبحانه محسن یادش آمد که دیشب پول هتل را حساب نکرده است اما وقتی برای حساب به رزپشن مراجعه کرده بود فهمیده بود پول هتل دوبرابر آن چیزی است که دیشب طی شده بود شاید هم به علت خستگی زیاد متوجه نشده بود و یا شاید مسئول رزپشن می دانست چاره ای جز پرداخت آن مبلغی را که به ما اعلام می کند نداریم این مبلغ را از ما تقاضا می کرد به هر حال مجبور شدیم برای هر اتاق مبلغ ۱۲۰ لیر پرداخت کنیم و به سمت شهر آنکارا حرکت کنیم ساعت حدود ۱۱ به ورودی شهر آنکارا رسیدیم که مثل جاده محمودآباد خودمان پر بود ازفروشگاههای زنجیره ای تصمیم گرفتیم از یکی از این فروشگاهها دیدن کنیم اما با دیدن قیمت های کذایی از خرید صرفنظر کردیم و وارد شهر شدیم شهر آنکارا شهر بزرگ وزیبایی بود که تله کابینی در وسط شهر کشیده شده بود اما متاسفانه تعطیل بود تصمیم گرفتیم گشتی درشهر بزنیم و سپس به راهمان ادامه دهیم که خدا را شکر در حین گشت زدن متوجه شدیم تله کابین هم فعال شد و ما هم تصمیم گرفتیم ورودی آن را پیدا کنیم و سوار شویم ورودی تله کابین برای هر نفر ۳ لیر بود که هنگام سوار شدن بر آن متوجه زیبایی های ندیده شهر آنکارا شدیم و به قول دایی سیزده بدر را در تله کابین شهر آنکارا گذراندیم و پس از آن هم در رستوران پایین تله کابین غذا خوردیم و پس از خواندن نماز به مسیرمان ادامه دادیم شب را در جلوی بیمارستان شهر ارزروم چادر زدیم که پلیس به ما گیر داد اما با گرفتن گذرنامه و استعلام از اداره گذرنامه از ما عذر خواهی کرد و برایمان سقر خوشی را آرزو کرد. 

گام هفدهم

صبح پنج شنبه ۱۲ فروردین طبق برنامه ریزی قبلی ما زودتر بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه سوار مترو شده و به سمت کاخ آتاتورک به راه افتادیم قرار براین بود دایی امروز را کمی بیشتر استراحت کند و بعد از استفاده کردن از استخر هتل که برای عرفان خیلی مهم بود و جمع کردن چمدانها اتاقهای هتل را تحویل داده و برای ادامه خرید به بازار بروند و ما نیز ساعت ۶ بعدازظهر به آنها بپیوندیم ما باید برای دیدن کاخ در آخرین ایستگاه مترو یا همان کاباتاش پیاده می شدیم اما متاسفانه کاخ روزهای پنج شنبه تعطیل بود و با ناراحتی دوباره سوار مترو شدیم و برگشتیم پس از طی دو ایستگاه پیاده شدیم و از فروشگاههای لوازم غواصی دیدن کردیم و محسن توانست لباس مورد نظرش را با قیمتی در حدود یک سوم خریداری کند سپس دوباره سوار مترو شدیم و در ایستگاه سلطان احمد پیاده شدیم تا بتوانیم از مسجد ایا صوفیا همان که همیشه عکسش را در کتابهای جغرافی به عنوان بزرگترین مسجد جهان اسلام دیده بودم بازدید کنیم مسجدی بسیاز زیبا و باشکوه که درباره اش هیچ نمی توانم بگویم بازدید مسجد دو سه ساعتی وقت ما را گرفت و سپس به خیابان پشت مسجد رفتیم تا وارد موزه توپکاپی که کاخ بازمانده امپراطوری عثمانی بودبشویم البته هزینه ورود به هر کدام از این مکانها برای هر نفر ۲۰ لیر بود کاخ توپکاپی هم کاخ فوق العاده زیبایی بود که بازدید از قسمتهای مختلف آن حداقل ۵ ساعت وقت لازم داشت یک نکته جالب این بود که در بسیاری از سنگ نوشته های کاخ اشعار فارسی دیده می شد اما وقتی وارد محوطه می شدی می توانستی با دادن مبلغ ۲۰ لیر یک دستگاه ام پی ۴ کرایه بگیری که تمام قسمتهای کاخ را برایت توضیح می دهد اما متاسفانه این برنامه برای ایرانی ها قابل استفاده نبود به هرحال دیدن کاخ تا بعداز ظهر ما را درگیر کرد و متوجه شدیم دیگر وقتی برای دیدن مسجد سلطان احمد نداریم و سوار مترو شده به هتل برگشتیم در رستورانهای همان اطراف ناهار خوزدیم و در ماشین منتظر دایی شدیم که انها هم بعد از یک ربع رسیدند با دادن مبلغ ۷۰ لیر برای این ۳ شب و نیم روز که ماشین در پارکینگ بود با تاریک شدن هوا از روی پل زیبای بغاز هم رد شدیم و با شروع بارش باران از شهر استانبول بیرون آمدیم و به سمت شهر ازمیت حرکت کردیم ساعت حدود ۱۱ بارش باران شدت گرفت و مجبور شدیم در اولین هتل سر راهمان که هتل ۲ ستاره کونسوپا بود اتاق گرفته و استراحت کنیم. 

گام شانزدهم

چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۹ پس از صرف صبحانه به علت کمبود پول آقایان تصمیم گرفتند به بانک ملت شعبه استانول مراجعه تا مقداری پول دریافت کنندپس از تماس با سرپرستی بانک در مشهد به ما گفتند باید مقداری یورو در مشهد خریده به سرپرستی تهران حواله کنیم تا انها پول را به حساب استانبول بریزند که ما امکان برداشت داشته باشیم که انجام این کار کمی از وقتمان را گرفت و بدتر  ین بود که تا بانک هم راه زیادی بود اما متاسفانه وقتی دایی و محسن به بانک رفته بودند رییس شعبه بانک استانبول اظهار داشته بود که اصلا نیازی به این کارها نبوده و ما خیلی راحت می توانستیم به وسیله عابر بانک یورو دریافت کنیم اما چاره ای نبود یوروها برای بانک تهران حواله شده بود و ما با ید تا بعدازظهر صبر می کردیم تا بتوانیم پول را برداشت کنیم پس از بازگشت آقایان حوالی ساعت ۱۱ بود که به سمت چهارشنبه بازار به راه افتادیم  یک بازار سنتی فوق العاده دیدنی که همه چیز در آن پیدا می شد تا ظهر با هم در این بازار بوذیم که موقع ناهار هدیگر را گم کردیم و هر کس به تنهایی برای خودش ناهار خورده بود بعد از ناهار هم در خیابان اصلی که دارای فروشگاههای زیادی بود ادامه خریدهایمان را انجام دادیم و حدود ساعت ۶ به هتل برگشتیم اما دایی هنوز نیامده بودند بنابراین دوباره به بازارهای مجاور هتل رفتیم و ساعت ۸ بود که برگشتیم و منتظر آمدن دایی شدیم دیگر داشتیم نگران می شدیم که ساعت ۹ نشده پیدایشان شد و متوجه شدیم آنها یک بار به هتل آمدند و دایی هم زحمت رفتن به بانک و گرفتن پول را کشیده بود به هرحال دوباره با هم راهی شدیم گشتی در خیابانها زدیم و آخر شب برای استراحت به هتل برگشتیم.

گام پانزدهم

سه شنبه ۱۰ فروردین پس از خوردن صبحانه طبق برنامه ریزی دایی جان محترم سوار تاکسی شده و راهی منطقه مرتر شدیم نکته جالب درباره هتل های استانبول این بود که بر خلاف آنتالیا که به علت ساحلی بودن هتلها سالن صبحانه و استخر در طبقه همکف قرار داشت در استانبول به علت وجود بندر و دور بودن هتل ها از دریا سالن صبحانه و استخر در بالاترین طبقه هتل قرار داشت تا منظره زیباتری در برابر مهمانان هتل قرار داشته باشد. به هرحال تا منطقه مرتر یک ربعی راه بود در استانبول برای بیرون رفتن به علت شلوغی زیاد ترجیح می دادیم از مترو و تاکسی به جای ماشین خودمان استفاده کنیم بازار مرتر جایی شبیه همان ۱۷ شهریور مشهد خودمان بوددر ابتدای مرتر که خیابان بلند بود و دو طرفش فروشگاه قرار داشت تصمیم گرفتیم ازدایی جدا شده و هر کدام به خریدهای خودمان بپردازیم اما حوالی ظهر همدیگر را پیدا کردیم و با هم ناهار خوردیم و تا عصر همان جا بودیم .شب به هتل برگشتیم و پس از نشان دادن خریدهایمان به یکدیگر به بازار قدیمی وسنتی که پشت هتلمان بود رفتیم وسط بازار یک کافه بود که آقایان از خدا خواسته و قلیان سفارش دادند و من زندایی عزیزم هم به خرید مشغول شدیم با تعطیل شدن بازار راهی یک رستوران شدیم و پس از خرید مقداری شیرینی سنتی ترکیه که به نظر من اصلا هم خوشمزه نبود راهی هتل شدیم تا فردا چه پیش می آید برایمان.

گام چهاردهم

صبح دوشنبه 9 فروردین سال 1389 صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه وگرفتن چند عکس یادگاری با ممت و همسرش ازپاموکاله زیبا خداحافظی کرده و راه استانبول را درپیش گرفتیم جاده پاموکاله به استانبول هم فوق العاده زیبا بود و وجود رودخانه ها ودریاچه ها زیاد هم این مسیر را زیباتر کرده بود از پاموکاله به استانبول تقریبا ۷۵۰ کیلومتر راه بود که پس از طی حدود ۴۰۰ کیلومتر و گذشتن از اسکی شهربه حوالی شهر بورسا رسیدیم و تصمیم گرفتیم در یک رستوران ناهار بخوریم این نکته را هم بگویم که تمام این مسیر مجهز به دوربین های مدار بسته بود و با وجود خلوتی و اتوبان بودن جاده نباید از سرعت مجاز ۹۰ کیلومتر در ساعت تجاوز می کردیم البته با علامت رادار این مسیر مشخص بود و ما هم با توجه به جریمه ۱۳۰ لیری در مسیر آنتالیا پاموکاله جانب احتیاط را رعایت می کردیم.هنگام صرف غذامدیر رستوران که پسر جوانی بود وقتی متوجه سفر ما با ماشین شد  پیشنهاد داد برای رفتن به استانبول به بندر مودانیه رفته و از آنجا با کشتی به سفر ادامه دهیم مودانیه آنقدر دور نبود و تابلوهای جاده هم مسیر بندر را به خوبی نشان می داد در بندر مودانیه که شهر خیلی زیبایی هم بود کنار اسکله رفتیم و بلیط تهیه کردیم برای ماشین مبلغ ۷۰ لیر و افراد هم نفری ۱۴ لیر و سپس در صف ایستادیم کشتی راس ساعت  ۶ به سمت استانبول حرکت می کرد ماشین را درقسمت پایین کشتی پارک کردیم و برای استراحت به طبقه بالا رفتیم که این قسمت از سفر هم تجربه جدید وخیلی شیرینی بود چرا که کشتی هم با آن چیزی که ما فکر می کردیم خیلی متفاوت بود و گمان می کردیم  مثل یدک کش های دریاچه ارومیه خودمان است  که خوب... ساعت ۷ در حالی که هوا رو به تاریکی می رفت وارد شهر بندری و زیبای استانبول شدیم و اولین اقداممان یافتن هتلی مناسب برای اقامت بود اول به منطقه آکسارای رفته که قیمت هتلها خیلی بالا بود و سپس به منطقه لاللی رفتیم و پس از دیدن چند هتل بالاخره هتل زوریخ را برای اقامت انتخاب کردیم نکته جالب این بود که استانبول به خاطر تعطیلات ایرانی ها خیلی شلوغ بود وهمین باعث گران شدن هتل ها شده بود به هرحال با هزینه شب ۹۰ دلار برای اتاق دو تخته و شبی ۱۳۰ دلار برای اتاق سه تخته هتل را برای سه شب رزرو کردیم و تصمیم گرفتیم فقط استراحت کنیم تا بتوانیم صبح خیلی زود آماده رفتن به سوی مراکز خرید شویم.

گام سیزدهم

صبح یک شنبه ۸ فروردین سال ۱۳۸۹ ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه در آن هتل زیبا راهی شدیم که به سمت چشمه ها برویم پس از طی مسافتی پیچ در پیچ بین کوه به بالای چشمه ها رسیدیم که البته این مسیر ماشین رو بود محوطه چشمه ها به طرز زیبایی گلکاری شده بود که متاسفانه به علت برنداشتن دوربین توسط زندایی جان عزیز نتوانستیم از این مناظر عکس بگیریم و متوجه شدیم دوربین فیلمبرداری مان هم خیلی کم شارژدارد نابراین همه عزممان را جزم کردیم تا این تصاویر را در ذهن بسپاریم برای ورود به محوطه چشمه ها باید برای هر نفر مبلغ ۲۰ لیر پرداخت می کردیم وقتی وارد محوطه شدیم متوجه وجود کاخ قدیمی شبیه پرسپولیس خودمان شدیم با نامی شبیه هیراپلیس. در این مجموعه باقی مانده یک شهر قدیمی بود که شامل بازار، قبرستان و دو آمفی تئاتر می شد برای گردش در شهر ماشینهای مخصوصی وجود داشت که در ازای گفتن مبلغ ۲ لیر به ازای هر فرد توریستها را به قسمتهای مختلف شهر می بردند و برای دیدن آمفی تئاتر باید مجدد سوار ماشین شده و هزینه پرداخت می کردی در این محوطه همچنین یک استخر وجود داشت که قسمتی از شهر زیر آب دیده میشد و به حوض آنتیک مشهور بود البته برای شنا دراین استخر باید مبلغ ۲۰ لیر پرداخت می شد که همسر جان با دیدن مبلغ از شنا منصرف شد . همچنین یک موزه در این منطقه بود که مجسمه های باقی مانده در آن نگهداری می شد برای بازدید از موزه هم باید برای هر نفر ۵ لیر پرداخت می شدپس ازبازدید همه قسمتهای شهر هیراپلیس وارد محوطه چشمه ها شدیم جذابیت این چشمه ها به حدی بود که من که همیشه از آب فراری بودم زودتر از همه کفش و جورابهای را در آوردم و داخل آب شدم البته عمق چشمه ها تازانو بیشتر نبود و جالب ترین قسمت ماجرا ولرم بودن آب و بی مزه بودن آن بود جالب اینکه در این قسمت هم هیچ هموطنی را ندیدیم و حدود هزار نفر توریستس که در این منطقه بودند همه از کشورهای اروپایی آمده بودند به هر حال ساعتی هم در آب قدم زدیم و حدود ساعت ۵ بعدازظهر به هتل برگشتیم و دوباره برای ناهار ترجیح دادیم دست پخت خانم صاحب هتل را امتحان کنیم البته محسن تصمیم داشت دوباره به منطقه چشمه ها برگردد تا از این مناظر عکس وفیلم تهیه کند ولی تاریکی هوا مانع از این کار شد بنابراین ترجیح دادیم چمدانها را جمع کنیم تا صبح خیلی زود به سمت استانبول حرکت کنیم واینگونه روزی دیگر از این سفر رویایی به پایان رسید.

گام دوازدهم

صبح شنبه ۷ فروردین آخرین بار چشمانم را بازکردم تا اولین منظره ای که می بینم دریا باشد و به سختی از جابلند شدم دوست داشتم ساعتها در همین حالت بمانم وفقط دریا را نگاه کنم اما صدای محسن رشته افکارم را از هم گسست و مجبور شدم همراه بقیه به رستوران رفته وصبحانه بخورم پس از صرف صبحانه دوباره به اتاق آمدم و من مشغول جمع آوری بقیه وسایل شدم چرا که مثل همیشه محسن شب قبل زحمت جمع کردن چمدان را کشیده بود. و بعد از آن از پله های پشت هتل که تقریبا ۲۰۰ پله بود پایین رفتم تا ساعتی کنار دریا بنشینم محسن وعرفان هم از قبل رفته بودند ومشغول شنا بودندمحسن می گفت این همه راه بیایی و در دریای مدیترانه شنا نکنی خیلی ظلم است به هرحال ساعت حدود ۱۰ صبح شنبه آخرین مناظر زیبای دریای مدیترانه را از تراس اتاق در حافظه دوربین ثبت کردیم و با خداحافظی از دوستانمان مصطفی وابراهیم ساعت ده و نیم صبح شنبه به وقت آنتالیا این شهر زیبا را با دنیایی از خاطرات به سمت شهر پاموکاله ترک کردیم.

ادامه نوشته

گام یازدهم

جمعه ۶ فروردین ۱۳۸۹ به علت اینکه کمی دیر بیدار شدیم مجبور شدیم صبحانه مختصری خورده واز هتل بیرون بیاییم لیدر امروز که آقایی ترک بود با ماشین جیپ به دنبال ما آمده بود و در ابتدا از ما سوال کرد که آیا مایل به رانندگی هستیم و ما هم با کمال میل موافقت کردیم وپس از سوار شدن به ماشین پشت سر ماشین جلویی راه افتادیم و پس از خروج از شهر آنتالیا وارد جاده های زیبای کوهستانی شدیم ساعتی در جاده پیش رفتیم و از خانه ها و مزارع ترکیه لذت بردیم جالب این است که ترکیه کشاورزی پیشرفته ای دارد و همین مسئله باعث شده میوه های ارزان وبسیار خوشمزه ای در این کشور عرضه شود.اولین مرحله توقف جلوی یک کافه بود که نزدیک باقی مانده های یک شهر قدیمی قرار داشت البته برای دیدن این محل باید کمی از کوه بالا می رفتیم خانواده دایی ترجیح دادند به تماشای عکس هایی که ما می گیریم بسنده کنند ومن وهمسری و عرفان بالای کوه رفتیم که فوق العاده منطقه سرسبزی بود طوری که دایی می گفت با خانواده تماس بگیریم و بگوییم برای سیزده بدر بیایند اینجا این نکته هم از قلم نیفتد که در اینجا یک ماشین دیگر هم به ما پیوستند که ایرانی هم بودند اما نوع برخورد آنها با ما برای لیدرمان خیلی جالب بود و با تعجب از همسرم پرسید مگر شما هموطن نیستید پس از نیم ساعتی راه افتادیم و در جاده های خاکی کوهستانی بالا رفتیم گاه از جنگل و بعضی جاها هم از رودخانه رد می شدیم توقف دوم دریک منطقه زیبا بود که به ما امکان عکاسی می داد و پس از گرفتن چند عکس و کمی فیلم دوباره سوار ماشین و راه افتادیم اینبار جلوی یک خانه روستایی توقف کردیم که از صحبتهای لیدرمان فهمیدیم این خانه در۱۰۰ سال پیش ساخته شده و این زن ومرد ۱۲ بچه دارند که همه آنها به شهر رفته و پدر ومادر رادر این روستا ودر این کلبه فوق العاده زیبا تنها گذاشتند و فقط روزهای تعطیل به آنها سر می زنند. نیم ساعتی را هم در این کلبه روستایی به عکس گرفتن و خوردن چای محلی سپری کردیم وپس از جمع کردن پول توسط خانم خانه سوار ماشین شده وبه راه افتادیم توقف آخر نزدیک یک استخر پرورش ماهی و برای صرف نهار بود برای ناهار امروز  می توانستیم ماهی قزل الا یا جوجه سفارش دهیم به همراه سالاد شیرای و متاسفانه بدون نوشیدنی. پس از صرف نهار برای آخرین بار سوار ماشین شده و پس از طی مسافتی وارد جاده اصلی و ورودی شهر شدیم در ابتدای ورودی شهر وانت بارهایی برای فروش میوه بودند که نتوانستیم از خرید توت فرنگی و پرتغال آن هم با قیمت کیلویی ۱۰۰۰ تومان چشم پوشی کنیم و یک بار دیگر قبل از رسیدن به هتل توقف کردیم و حدود ساعت ۵ عصر به هتل رسیدیم. پس از تعویض لباسهایمان که به خاطر خاک زیاد تغییر رنگ داده بود وخواندن نماز دوباره از هتل بیرون آمدیم و راهی آبشارددمان که در نزدیکی هتل مان قرار داشت شدیم پس از کلی عکس گرفتن و آشنا شدن با یک خانواده استانبولی تصمیم گرفتیم به بیچ پارک که محل بازیهای آبی بود برویم البته جی پی اس به ما کمکی نکرد وخیلی یه سختی این محل را پیدا کردیم که البته بی فایده بود چون فقط توانستیم در امتداد ساحل آرامش قدم بزنیم چرا که به علی سرمای هوا حسرت یک بار دیگر با جت اسکی رفتن وسط دریا به دلمان ماند البته پارک آبی آنتالیا کنار همین بیچ پارک بود که از تعطیل بودن آن هم مطمئن شدیم و با راهی شدن به سمت هتل اینگونه آخرین ساعتهای اقامت در آنتالیا را سپری کردیم در حالی که هیچ کدام علاقه ای به رفتن از این شهر نداشتیم.

گام دهم

پنج شنبه صبح 5 فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۷ از خواب بیدار شدیم و پس از صرف صبحانه در لابی هتل منتظر نشستیم .ساعت ۸ دختر و پسر جوانی وارد هتل شدند لیدا دختری ایرانی وحسین که پسری ترک بود لیدر تور بودند. لیدا از ما خواست که دمپایی و لباس اضافه همراه برداریم وسیله نقلیه امروزمان یک اتوبوس بود که پس از سوار کردن ما به منطقه کندو رفت منطقه ا ی که بیشتر هتلهای پنج ستاره در آن قرار داشت تا بقیه افراد ثبت نام شده را سوار کند که البته متاسفانه در این مسیر کمی اذیت شدیم چون خیلی معطل افراد شدیم بهر حال پس از طی مسافتی حدود ۲ ساعت در جاده های زیبای جنگلی به بالای رودخانه رسیدیم باید وسایلمان را داخل اتوبوس می گذاشتیم و سوار بر قایق های بادی شده مسیر آمده را برمی گشتیم البته برایتان بگویم در راه که می آمدیم خیلی جاها از بالای جاده رودخانه دیده می شد که خروشان بودنش وحشت عجیبی در دلم انداخت ولی هیچ چاره ای نبود و باید تا آخرش می رفتم به علت شدت خروشان بودن رودخانه وعدم امکان عکاسی وفیلمبرداری لیدا از ما خواست دوربین ها را داخل ماشین بگذاریم لازم به ذکر است تمام افراد حاضر در این تور غیر از دو نفرهمه ایرانی بودند پس از پیاده شدن از اتوبوس بلوزهایی از جنس بادگیر وجلیقه های نجات را پوشیدیم وتوسط حسین به گروههای ۱۰ نفره تقسیم شدیم هر قایق یک لیدر ترک داشت که با طول مسیر قایقرانی هماهنگ بود ما هم با یک خانواده دیگر ایرانی در یگ گروه قرار گرفتیم که به علت حجاب داشتن من وزندایی مورد لطف وروبرگرداندن هموطنان عزیزمان قرار گرفتیم بنابراین خانواده ما با همان دو دختر غیر ایرانی و زوج دیگری که هومن ومهسا نام داشتند به سرپرستی حسین سوار یک قایق شدیم قبل از سوار شدن به قایقها در مسیر ورودی رودخانه محلی برای عکس گرفتن قرار داشت که افرادی که مایل بودند در آب می ایستادند تا آقای عکاس از آنها عکس بگیرد. از لحظه سوار شدن به قایق هیچ نگویم که از شدت ترس اشکم درآمد اما خنده زیاد هومن ومهسا خجالت زده ام کرد و مجبور شدم به زور بخندم. در ابتدای مسیر حسین از ما خواست پاروهایمان را به هم بزنیم و قول بدهیم تا آخر مسیر را با هم پارو بزنیم . زلالی آب رودخانه و زیبایی مسیر آنقدر مجذوبم کرد که ترس یادم رفت و همگام با بقیه پارو زدم در طول مسیر هم افرادی ایستاده بودند که از حرکت قایقها فیلم می گرفتند البته بگویم لطف هموطنانمان به نفع مان تمام شد چون تیم یک دست وقوی را داشتیم که قایق را به هر سمت مایل بودیم هدایت می کردیم در حالی که یکی از قایقها در آب واژگون شد و چند نفرشان توی آب افتادند. جاهایی از مسیر بود که قایق تقریبا زیر آب می رفت و قسمتهایی امکان شنا وجود داشت که با اجازه حسین ،محسن وهومن به ترتیب توی آب می پریدند وچند دقیقه ای شنا می کردند که به علت سردی آب خیلی کوتاه بود پس از حدود یک ساعت پارو زدن به دستور لیدرمان قایق را به کنار رودخانه بردیم و برای صرف نهار بالای کوه رفتیم افراد هر قایق باید سر یک میز می نشستند غذای این برنامه شامل ماکارانی،سالاد شیرازی،گندم پخته شده وجوجه کباب بود این غذا بدون نوشیدنی بود که باید در ازای خرید هر یک شیشه نوشابه مبلغ ۴ لیر پرداخت می کردی . در هنگام صرف نهار متوجه شدیم هومن ومهسا مقیم لندن هستند والان هم در هتل آل باشا اقامت دارند جالب اینکه دیروز که ما به آن هتل رفتیم ما را در آنجا دیده بودند. پس از صرف نهار جلیقه های نجات را دوباره پوشیدیم و سوار قایق ها شدیم پارو زدن بعد از ناهار کمی مشکل بود ضمن اینکه باد سردی هم در حال وزیدن بود بهر حال پس از ساعتی دیگر به انتهای مسیر رسیدیم و آنقدر این برنامه خوش گذشت که هیچ کدام دوست نداشتیم از قایق پیاده شویم. پس از پیاده شدن از قایق پارو ها ولباسها را تحویل دادیم و آقایان هم قایق ها را به خشکی آوردند. عکسهای گرفته شده هم آماده بود و کسانی که مایل بودند با پرداخت مبلغ ۱۲ لیر عکسشان را می خریدند سپس دوباره سوار اتوبوس شدیم و به سمت هتل راه افتایم. پس از طی مسافتی مجدد اتوبوس نگه داشت و در یک کافه فیلم به صورت میکس شده برایمان پخش شد فیلم هم به مبلغ ۴۰ لیر فروخته میشد که به خاطر جذابیتش نتوانستیم از خرید آن صرف نظر کنیم البته در این کافه فرصتی پیش آمد تا بتوانیم نماز بخوانیم چرا که زمانی به هتل می رسیدیم که هوا تاریک شده بود.حدود ساعت ۷ شب به هتل رسیدیم وپس ازتعویض لبلس به سمت بازار به راه افتادیم بازار در حاشیه مترو همان خیابانی که هتل جندر در آن قرار داشت بود که البته فروشگاههای ترکیه از ۱۰ صبح باز می شود و حدود ۹ شب هم اکثرا تعطیل می شوند و با توجه به قیمت بالای اجناس نتوانستیم خرید کنیم و به هتل برگشتیم. این گونه یک روز دیگر از سفرمان که خاطره زیبایش هیچ گاه از ذهنمان پاک نخواهد شد به پایان رسید.

گام یکی مانده به دهم

در آن منطقه که قدم میزدیم متوجه وجود هتل های زیاد در این قسمت شهر شدیم که از آن میان هتل آل پاشا هتل خیلی قشنگی بود ، تصمیم گرفتیم داخل رفته و آن را ازنزدیک ببینیم جالب اینکه هزینه اقامت در این هتل خیلی از آن هتلی که در آن اقامت داشتیم بیشتر نبود و آن هم به خاطر سرو شام به صورت منوی باز بود ما هم چون فردا باید هتل را تخلیه می کردیم تصمیم گرفتیم برای بقیه اقامتمان به این هتل بیاییم پس ازبیرون آمدن از هتل دفتر تور دیگری را در همان نزدیکی پیدا کردیم و برای ساعت ۶ امشب تور شب های ترک را به پیشنهاد دایی رزرو کردیم و برای روز پنج شنبه هم در تور جیپ سافاری ثبت نام کردیم که برای هر کدام از این تورها هم همان مبلغ ۳۹ دلار برای هر نفر را پرداخت کردیم البته چون پول لیر ودلار کم داشتیم فقط مبلغی را به عنوان پیش پرداخت به مسئول آژانس دادیم یک نکته از قلم نیفتدکه این محل به خاطر بافت سنتی اش فروشگاههای قدیمی جالبی داشت و یکی از این جذابیت ها فروش انواع چای با طعم هاوخاصیت مختلف بود فروشنده که دید نمی تواند به ما چیزی بفروشد خیلی سریع چند نوع چای را برایمان آماده کرد که طعم جدید چای هاباعث شد هر کدام چند نوع چای بخریم سپس وارد خیابان اصلی شدیم و محسن در جستجوی صرافی برای تبدیل پول از ما جدا شد ما هم سری به فروشگاه ها زدیم که البته قیمت ها خیلی بالا بود مثلا کفش زیر ۵۰ دلار پیدا نمی کردی ولی تا آمدن محسن توانستیم با پیگیری های مداوم فروشنده عینک من وزندایی برای خودمان عینک بخریم که این ازخصلت فروشندگان ترک بود فوق العاده خوش برخورد وبا حوصله پس از تبدیل پول و رزرو قطعی تورها در همان منطقه به یک رستوران رفتیم وناهار خوردیم وپس از آن تصمیم گرفتیم سریع به هتل برگردیم چرا که ساعت ۶ راننده تور برای بردنمان به سالن شبهای ترک می آمد البته در راه بازگشت با ترافیک سنگینی روبرو شدیم که باعث شد از اقامت در هتل آل باشا صرفنظر کنیم حدود ساعت ۱۷:۴۵ به هتل رسیدیم و برای رفتن به برنامه شبهای ترک آماده شدیم خوشبختانه راننده حدود ساعت ۱۸:۳۰ آمد وما کمی استراحت کردیم این برنامه در سالن بزرگی که در ابتدای ورودی شهر بود برگزار می شد برنامه ای که حدود دو ساعت به طول انجامید و در کنار صرف شام که شامل یک نوشیدنی ،ماست و دلمه به همراه کبات ترکی گوشت یا مرغ بود رقصهای زیبای سنتی ترکیه و یک رقص عربی به اجرا در آمد که فوق العاده بود در حاشیه این مراسم با یک زوج ایرانی مقیم پاریس آشنا شدیم که هر دو یمان از دیدن یکدیگر خیلی خوشحال شدیم در این برنامه هم فقط یک خانواده ایرانی دیگر غیر ازخودمان دیدیم و در اینجا متوجه شدیم ایرانی ها به جای دیدن این برنامه به برنامه ایرانی شبهای ایرانی که بیشتر از حضور دیجی های ایرانی استفاده می شود می روند. به هرحال ساعت حدود ۱۱ شب برنامه تمام شد و از دیگرنکات جالب این برنامه این بود که قبل از شروع مراسم آقایی با لباس سنتی کنار تمام میزها می رفت و با آنها عکس یادگاری می گرفت و عکسها را در پایان برنامه روی بشقابهای چینی چاپ کرده و به مبلغ ۱۵ لیر می فروختند اما من ومحسن عکس را نخریدیم چون اصلا خوب نیفتاده بود علتش هم این بود که دایی در همان لحظه می خواست از ما عکس بگیرد اما به جای عکس گرفتن دوربین را خاموش کرد که باعث خنده من شد. به هرحال با همان راننده به هتل بازگشتیم و تصمیم گرفتیم خیلی سریع به استراحت بپردازیم که فردا ساعت ۸ صبح باید برای رفتن به تور رافتینگ آماده در لابی هتل حاضر می بودیم.

گام نهم

صبح چهارشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۹ چشمانم را که باز کردم شاید زیباترین منظره ای را که میتوانستم در تمام عمر ببینم به چشم دیدم اتاقمان در هتل لارا در طبقه سوم بود که نمای بسیار قشنگی از دریای مدیترانه را در همان اول صبح به تو هدیه می داد پس از صرف صبحانه در طبقه همکف هتل که تقریبا کنار ساحل گفته می شد در لابی هتل دور هم جمع شدیم تا بروشوری را که شب قبل ابراهیم  مسئول شیفت شب هتل به ما داده بود را بررسی کنیم و مکانهای تفریحی را که می خواهیم از آنها استفاده کنیم انتخاب نماییم جاذبه دیدنی شهر آنتالیا عبارت بود از آکوا لند یا همان پارک آبی خودمان، برنامه شبهای ترک،تور رافتینگ،تور جیپ سافاری،تور کمر،تور دوروزه قونیه،تور دوروزه پاموکاله،تور ککووا،تور افسو وتور کشتی که متاسفانه به علت سردی هوا آکوا لند تعطیل بودمبلغ این تور به ازای هر نفر ۳۰ دلار بود و تور منطقه کمر هم برگزار نمی شد تور کمر شامل غواصی و استفاده از تله کابین بود که هزینه اش برای هر نفر ۸۰ دلار بود البته برای ما امکان رفتن به منطقه کمر با ماشین وجود داشت ولی چون هدف اصلی مان از رفتن به این منطقه  به خاطر محسن غواصی بود تصمیم گرفتیم از جاذبه دیگر آن که هتل های زیبا  و مراکز خرید بود هم صرف نظر کنیم ،توربعدی تور افسو بود که در یک آمفی تئاتر قدیمی روباز برنامه اپرا اجرا می گردید که این تور نیز به علت سرما هوای اجرا نمی گردید البته اگر هم اجرا می گردید به احتمال زیاد باید از این برنامه صرف نظر می کردیم چرا که این برنامه برای خانواده دایی زیاد جذابیت نداشت بنابراین تورهای انتخابی مان به این قرار شد رافتینگ ،جیپ سافاری، شب های ترک که برای هرکدام ازاین تورها برای هر نفر باید مبلغ ۵۰دلار پرداخت می کردیم و هزینه تور ۲ روزه پاموکاله برای هر نفر مبلغ ۱۳۰ دلار بود که تصمیم گرفتیم چون این منطقه در مسیر حرکت ما به استانبول قرار شد خودمان به این منطقه برویم.اقدام بعدی این بود که پس از انتخاب تورها مشهدی بازی مان گل کرد و تصمیم گرفتیم خودمان برویم دفتر آژانسی را که بروشورش داخل هتل بود را پیدا کنیم اما متاسفانه برگه آدرس نداشت فقط شماره تلفن داشت از هتل که بیرون آمدیم تیز بازی محسن گل کرد و از یک صاحب بنگاه املاک خواست با این تلفن تماس و آدرسش را برایمان پیدا کند. دفتر آژانس در منطقه یزر خلیج قرار داشت که پس از ساعتی گشتن موفق شدیم آن را پیدا کنیم. این منطقه ظاهرا همان منطقه جمهوریت بود که در حاشیه اش آثار باقی مانده از یک کاخ توجهمان را به خود جلب کرد پس از پیدا کردن پارکینگ که هزینه اش در ترکیه برای هرساعت ۳ یا ۵ لیر است و کمی قدم زدن در کوچه های زیبای این محله توانستیم دفتر آزانس را پیدا کنیم مدیر آژانس که زینب نام داشت زن خوش برخورد ومهربانی بود که باور نمی کرد ما توانسته باشیم از منطقه لارا دفترش را پیدا کنیم پس ازساعتی صحبت وخوش وبش با زینب خانم توانستیم با پرداخت مبلغ ۳۹ دلار برای هرنفر به استثنا زهرا که ۵ ساله بود و به طور رایگان از تور استفاده می کرد برای روز بعد تور رافتینگ را رزرو کردیم البته من چون قبلا فیلم سفر مرتضی ووجیهه را دیده بودم خیلی می ترسیدم ولی چون نمی خواستم ضد حال باشم و به اصطلاح خودم امسال سال تغییرات بود به روی خودم نیاوردم و گفتم حالابریم یه کاریش می کنیم. پس از رزرو تور و از صحبتهای افراد محلی به طور نصفه ونیمه متوجه این کاخ که هادریانوس نام دارد به جای مانده از زمان امپراطوری روم است. مشغول پیاده روی بودیم که یک مسجد قدیمی را در این محله پیدا کردیم و پس از خواندن نماز دوباره به گشت وگذارمان ادامه دادیم البته نکته جالب اینکه ما در این منطقه اثری از ایرانیان که به علت تعطیلات نوروز تعدادشان در آنتالیا هم کم نبود ندیدیم در حالی که این منطقه مملو از گردشگران اروپایی بود البته اکثر ایرانیان به خلاف اروپایی ها که هدفشان از سفر  آشنایی با آداب ورسوم مردم دیگر کشورها وبازدید از جاذبه های باستانی است هدفشان از سفرهای خارجی سرو مشروبات الکلی ،نداشتن حجاب و ساعتها در دیسکوها وکلوپ های شبانه بودن است که خود جای بسی تاسف دارد.

گام هشتم

صبح سه شنبه سوم فروردین 1389 کمی زود شروع شد طوری که ساعت ۶:۳۰ صبح ما وارد شهر قونیه شدیم و اولین کارمان یافتن مقبره سلطان ادب پارسی حضرت مولانا بود. که ساعت ۷:۳۰ موفق به پیدا کردن پژوهشکده مولوی شدیم .مکانی که ظاهرا مخصوص برگزاری مراسم بزرگداشت مولوی بود و آمفی تئاتر رو باز بزرگی هم برای اجرای مراسم سماع داشت در کنار این مکان که ایستاده بودیم توانستیم قبه سبز رنگ آرامگاه مولوی را ببینیم و سوار ماشین شده به آنجا رفتیم اما ساعت بازدید مقبره از ساعت ۹ صبح بود بنابراین در فست فودی در همان نزدیکی صبحانه ای فست فودی خوردیم و در حال قدم زدن بودیم که یک فروشگاه چرم نظرمان را به خودش جلب کرد پایین رفتن از پله های فروشگاه یک ساعتی وقت ما راگرفت چرا که به علت مناسب بودن قیمت لباسها من که دختر خواهر شوهر گیری ام گل کرد با وجود علاقه نداشتن به پالتو چرم به علت اصرار های همسر محترم که در شهر خودمان نتوانسته بود برای خرید پالتو از چرم مشهد قانعم کند پاسخ مثبت دادم ویک پالتو دقیقا مثل پالتو زندایی ام خریدم البته از انصاف نگذریم کیفیت چرم ونوع دوختش اصلا با چرم مشهد قابل مقایسه نبود طوری که محسن هم با وجود داشتن کت چرم یک کاپشن چرم برای خودش خرید البته قیمتها هم فوق العاده خوب بود پالتو و کاپشنی را که در چرم مشهد به کمتر از ۲۵۰۰۰۰۰ ریال نمی توانیم بخریم آنجا به مبلغی حدود نصف کمتر خریدیم . از پله های فروشگاه که بالا آمدیم شاهد ورود و خروج مردم به ساختمان مقبره شدیم که نشان از شروع زمان بازدید بود مانیز با خرید بلیت هر یک به مبلغ ۲ لیره وارد مقبره شدیم نکته جالب ارادت خود مردم قونیه به حضرت مولانا بود که صبح ها قبل از رفتن به محل کار پشت در آرامکاه می آمدند ودعا می خواندند.به هر حال ما هم با پوشیدن کفشهای مخصوص موزه وارد ساختمان اصلی مقبره شدیم که در حین سادگی چه شکوهی داشت البته متاسفانه بردن دوربین وارد مقبره ممنوع بود ازنکات جالب دیگر اینکه در کنار تعداد بالای بازدید کنندگان خارجی از مقبره مولوی ما غیر از خودمان فقط یک خانواده ایرانی دیگر را دیدیم که برای زیارت آمده بودند. و اینکه اکثر بازدید کنندگان خارجی که حجاب نداشتند موقع ورود به محل آرامگاه حجاب بر سر می انداختند. پس از بازدید از محلی که آرامگاه مولوی بود و در اطرافش هم تعدادی از شاگردانش در خاک آرمیده بودند و خواندن شعرهای نوشته شده روی دیوار که همان شروع مثنوی بشنو از نی چون حکایت می کند بود وهمه هم خوشبختانه به زبان فارسی نوشته شده بود وارد موزه مولوی شدیم که در محل موزه به غیر از قرآن ،دیوان حافظ ورباعیات خیام به نمایش گذاشته شده لباسها ،صندوقچه و لوازمی باقی مانده از خود مولوی نیز چشم نوازی می نمود و جالب تر از همه محل تدریس مولوی بود که مجبورت می کرد چشمانت راببندی و مولانا را با چشم دلت هر چند که زیاد هم در حد توانت نیست در حال سماع ببینی. گذشت ساعت فرمان رفتنمان می داد و من را مجبور کرد بر خلاف میل باطنی ام عزم رفتن از شهری را کنم که هیچ موقع تصور هم نمی کردم بتوانم به آن قدم بگذارم . من هم پس از یاد کردن از استاد بزرگوارم جناب دکتر اشرف زاده که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش و زنده کردن خاطرات کلاس مثنوی و استادان بزرگوارم آقای چم حیدری و میرزاده این شهر نه چندان مدرن اما پر از آرامش را ترک گفته و با یک دنیا خاطره خوش راهی شهر آنتالیا شدم. از جاده زیبای قونیه آنتالیا هیچ نمی توانم بگویم فقط بگویم حدود ساعت ۲ وارد شهر زیبای آنتالیا شدیم و تصمیم گرفتیم اول ناهار را صرف کنیم و سپس به جستجوی هتل مناسب بپردازیم . پس ازصرف ناهار دررستورانی حاشیه یک پارک  اول به منطقه لارا رفتیم تا هتل لارا را پیدا کنیم هتلی که قرار بود یکی از دوستان محسن که در آژانس مسافرتی کار می کرد برایمان رزرو کند اما نکته جالب این بود که در این منطقه هتل های زیادی با نام لارا بود که هرکدام با یک پسوند یا پیشوند از دیگری متمایز می شد به هرحال پس از تماس با ایران و اخذ اطلاعات کامل هتل توانستیم آن را پیدا کنیم هتل" لارا هادریانوس" که خوشبختانه برایمان رزرو نشده بود چرا که هم از دریا فاصله داشت وهم اینکه زیاد فضای مناسب و تمیزی نداشت بنابراین تصمیم گرفتیم هتل "جندر" هتلی که مرتضی ووجیهه هنگام سفر به آنتالیا در آن اقامت داشتند را پیدا کنیم که متاسفانه پس از کلی گشتن و پیدا کردن این هتل زیبا متوجه شدیم تمام اتاقهای هتل رزرو شده اندبنابراین به منطقه لارا برگشتیم  و به هتلی که سر راهمان بود هتل "کلوب سرا " هم سری زدیم که فوق العاده هتل لوکسی بود اما متاسفانه قیمت اتاقهایش خیلی بالا بود اتاق دو تخته برای هر شب حدود ۱۵۰۰۰۰۰ ریال پس از اقامت در این هتل نیز صرف نظر نموده و راه همان منطقه لارا را در پیش گرفتیم و توانستیم در هتل چهار ستاره "لارا اگری جنتو" اتاق دو تخته به قیمت شبی ۵۰ دلار و اتاق سه تخته ۸۰ دلار را همراه با صبحانه بوفه باز رزرو کنیم و با رزرو هتل به مدت ۲ شب اولین روز اقامت در آنتالیا و چهارمین روز سفر را به شب رساندیم.

گام هفتم

صبح دوشنبه دوم فروردین 1389 یک اتفاق جالب افتاد اینکه دایی فکر کرده بود ساعتش را به وقت ترکیه تنظیم نکرده و ساعت ۵:۳۰ صبح لباس پوشیده و آماده آمده بود ما را برای صبحانه بیدار کند و جالب اینکه وقتی به علت خواب بودن ما در اتاق دیر باز شده بود به خانمش گفته بود دیدی دیر شد اینها رفتند برای صبحانه و خلاصه باعث شد که ما را نصفه شبی بیدار کند وکلی بخنداند. خلاصه آن روز را تا ساعت ۸ صبح خوابیدیم و پس از صرف صبحانه به سمت شهر ارزروم به راه افتادیم در شهر ارزروم توقفی نداشتیم و حدود ساعت ۲ ظهر به شهر زیبای ارزنجان رسیدیم ناهار را دررستوران هتل "کناک مظلوم " این شهر میل نمودیم که جای همه خالی در کنار غذای  فوق العاده خوشمزه اش میز اردور بسیار خوبی هم تدارک دیده بود و به قول محسن باعث ذوق کردن من عشق میز اردور شد پس از صرف نهار و خواندن نماز در همان هتل که این هم از نکات جالب این سفر بود بر خلاف کشور به اصطلاح اسلامی خودمان که در خیلی از مکانها اگر خواستار جایی برای نماز خواندن شوی احنمالا با خنده واستهزا اطرافیان مواجه خواهی شد در این کشور هر کجایی که اراده می کردی نماز بخوانی بهترین مکان ممکن برای تو آماده می شد بهر حال پس از یک ساعتی توقف در شهر ارزنجان به سمت شهر بعدی مان به نام سیواس به راه افتادیم  در شهر سیواس برای خرید سیم کارت اعتباری ترکسل توقف کردیم و سیم کارتی به مبلغ ۳۳ لیر خریداری نمودیم که البته این سیم کارت همراه با شارژ اولیه بود اما آقایان فراموش کرده بودند شارژ را از فروشنده بگیرند به هر حال پس از عبور از سیواس به سمت شهر قیصری یا کیصری راهمان را ادامه دادیم شهری فوق العاده شیک ولوکس که از شواهد امر بر می آمد باید دارای مکانهای باستانی زیادی هم باشد ما هم تصمیم گرفتیم شب را در این شهر اقامت کنیم  تا صبح بتوانیم از مکانهای دیدنی آن بازدید کنیم اما متاسفانه به علت قیمت بالای هتل ها در این شهر که حداقل قیمت آن به حدود مبلغ ۱۳۰۰۰۰۰ ریال برای هر اتاق می رسید مجبور شدیم پس از خرید نان این شهر را ترک کرده و به سمت شهر عشق قونیه حرکت کنیم و به علت پیدا نکردن مکان مناسب برای صرف شام مجبور شدیم شام را در ماشین و در حین حرکت نوشجان کنیم که تمام این لحظه ها برای بعد جزء خاطرات سفرمان باقی بماند حدود ساعت ۲ بامداد به علت خستگی زیاد رانندگان مجبورشدیم در یک پمپ بنزین چادر زده وساعتی به استراحت بپردازیم که البته من به علت سرمای هوا حتی یک ربع هم نتوانستم بخوابم وفقط نشسته بودم می لرزیدم اما محسن جان به مدد کیسه خواب کوهنوردی شان هیچ سرمایی را احساس نکرده بودند !!! که البته  پس از حدود یک ساعتی لرزیدن من دایی هم بیدار شد ، از صحبتهای من ودایی بقیه هم بیدار شدند و تصمیم گرفتیم به همان خواب کوتاه  اکتفا نموده و به راهمان ادامه دهیم البته این قسمت مسافرت هم برای مان غیر از سرما خنده را هم به همراه داشته که با وجود سوار شدن در ماشین و روشن شدن بخاری تا یک ساعتی سر پتو با هم دعوا می کردیم. و این گونه با حرکت به سمت شهر قونیه یک روز دیگر از این مسافرت نیز به پایان رسید.

گام ششم

روز یک شنبه اول فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۵:۳۰ صبح از خواب بیدار شدیم و پس از خواندن نماز به راه افتادیم حدود ساعت ۸ صبح در حوالی زنجان برف زیبایی در حال بارش بود که زیبایی جاده را دو چندان نمود اما مجبور بودیم با سرعت کمتری حرکت کنیم ساعت حدود یک ظهر به تبریز رسیدیم و پس از خوانمدن نماز ظهر و چند دقیقه ای استراحت دوباره راحت افتادیم و تا ساعت چهار بعداز ظهر و رسیدن به شهر ماکو توقف نداشتیم . ساعت چهار ناهار را در پارک شهر ماکو نوشجان نمودیم و به سمت شهر مرزی بازرگان حرکت کردیم. که فاصله این دو شهر  ۱۰ دقیقه است . پس از ورود به بازرگان در ابتدا پلاکهای ماشین دایی را باز کرده و پلاکهای جدید را روی آنها پرچ کردیم که این کار در بعضی از مغازه های شهر بازگان در قبال دریافت مبلغ ۲۰۰۰۰ ریال برای اتومبیلهایی که قصد سفر به کشور ترکیه را دارند انجام می شود البته در طول مسیر از شهر تبریز که گذشتیم به ندرت ماشینهایی را می دیدیم که با پلاک ترانزیت در جاده حرکت می کنند.که ظاهرا بیشتر شان تبریزی بودند. پس از تعویض پلاک به پارکینگ گمرگ رفتیم که جنب ساختمان اصلی گمرک قرار داشت البته پارکینگ مملو از ماشینهایی بود که سرنشینان این خودروها با دادن مبلغ ۲۰۰۰۰۰ ریال برای هر نفر با اتوبوس به شهر استانبول می رفتند و ماشین خود را در پارکینگ می گذاشتند. هزینه توقف ماشین برای هر شب ۱۵۰۰۰ ریال بود و ما پس از پارک ماشین وجابجا کردن لوازم همه لوازم را در ماشین دایی قرار داده و به سمت گمرگ حرکت کردیم. این نکته نیز از قلم نیفتد که اگر در شهر خود موفق به خرید لیره ودلار نشدید در شهر بازرگان دلالانی برای فروش ارز به شما هستند پس از ورود به گمرک با صف اتوبوسهایی که بیشترشان عازم کشور سوریه هستند مواجه می شوید که شما نباید پشت سر آنها توقف کنید بلکه از کنار آنها رد شده و برای انجام عملیات گمرکی جلو بروید ما هم پس ازخواندن نماز مغرب در ساختمان گمرک و پرداخت مبلغ خروجی به ازای هر نفر ۵۰۰۰۰ ریال و ثبت مهر خروج در گذرنامه هایمان سوار ماشین شده و پس از چک شدن مدارک کاپیتاژ و خروجی توسط ماموران گمرک آذربایجان وارد کشور ترکیه شدیم که البته این فسمت هم برایمان خیلی جالب بود چرا که ما تصور مان از فاصله بین دو مرز چیز دیگری بود، این فاصله به حدود ۱۰ سانی متر می رسد اما همین چند سانتی متر ما را مجبور کرد ۲:۳۰ دقیقه ساعت هایمان را به عقب بکشیم به محض ورود به کشور ترکیه دلالانی به سراغمان آمدند که ماشین را برای مدت توقفمان در ترکیه بیمه کنند بیمه نامی ای سه ماه به مدت همان سه ماهی که می توانی بدون ویزا در کشور ترکیه اقامت کنی با پرداخت مبلغ ۸۰ لیره برایمان صادر گردید.پس از انجام امور گمرکی در کشور میزبان و طی کردن مسافت حدود یک ربع به اولین شهر کشور ترکیه به نام دوغوبایزیت رسیدیم که از شهرهای استان آگری بود البته ما به پیشنهاد دوستان ترک در گمرک که فوق العاده مهربان وخوش برخورد بوده و به محض دیدن گذرنامه به زبان خودشان نوروز را به ما تبریک می گفتندراهی شهر آگری شدیم تادر اولین هتل پس از مرز به نام هتل گلدن هیل شب را تا صبح به سر کنیم هزینه یک شب اقامت در این هتل برای یک اتاق دوتخته ۷۰لیر و برای اتاق سه تخته ۹۰لیر همراه با صبحانه بوفه آزاد بود و این گونه دومین روز سفرمان نیز به پایان رسید.

نکته :ما پس از رفتن به گمرک وانجام  یک سری از بررسی های مدارک متوجه شدیم باک بنزین تقریبا خالی است که دوباره به داخل شهر برگشتیم و باک ماشین را پر از بنزین کردیم که تا حد امکان در خرید بنزین لیتر ۲۸۰۰۰ ریال صرفه جویی شود.

گام پنجم

روز جمعه ۲۸ اسفند چمدانها بسته و داخل ماشین قرار گرفت و قرار شد صبح به محض اینکه خانواده دایی بیدار شدند به ما اطلاع دهند .ساعت حدود ۸ صبح روز شنبه آخرین روز سال به صدا در آمدن  زنگ تلفن معنی جز عازم بودن نداشت. به خاطر خواب بودن مامان و بابا ترجیح دادیم بدون خداحافظی با آنها به راه بیفتیم و بعد تلفنی از آنها خداحافظی کنیم . قرار مان درب منزل دایی بود تا ما بتوانیم با پدربزرگ و مادر بزرگ هم خداحافظی داشته باشیم و سپس من ومحسن به خاطر برداشتن لپ تاپ از شرکت زودتر راه افتادیم و قرار گذاشتیم بعد از ایستگاه عوارضی منتظر بمانیم که بعد از ده دقیقه دایی رسید و ساعت حدود ۱۰ صبح سفرمان آغاز گردید.ساعت ۱۲ برای اقامه نماز در سبزوار چند دقیقه ای توقف کردیم و پس از 2 ساعت در حوالی شاهرود برای صرف ناهار دوباره توقف کردیم  و ازآنجا دیگر تا هنگام نماز مغرب در شهر سمنان توقفی نداشتیم،در سمنان تصمیم گرفتیم تا ساعت ۹ شب خود را به تهران برسانیم وپس از تحویل سال دوباره به راه ادامه دهیم. ساعت ۹ به پاکدشت تهران رسیدیم و با چیدن هفت سین کوچکی که حاصل ذوق و سلیقه زندایی جان محترمه بود برای آغاز یک سال جدید که امیدوار بودیم چون موقع سال تحویل در حال سفریم انشاءالله تا آخر سال در حال سفر باشیم آماده شدیم پس از سال تحویل و صرف شام دوباره حرکت کردیم و تا حدود ساعت ۲ بامداد که نزدیک قزوین چادر زده وبه استراحت پرداختیم روز اول مسافرت به درازا کشید. 

گام چهارم

روزهای این هفته یعنی از ۲۲ اسفند تا ۲۷ اسفند روزهای پراسترسی بود شاید علتش این بود که همیشه سفرهای ما حداکثر  ۲۴ ساعت برنامه ریزی می گردید و وقتی برای فکر کردن نمی ماند که استرسی هم داشته باشی. کارهایی که من ومحسن در این هفته انجام دادیم غیر از کارهای شخصی که هر کدام داشتیم رفتن به مرکز خرید پروما و هایپر مارکت کوروش برای خرید های گروهی  وهمچنین رفتن به الماس شرق برای خرید مانتو بود . البته محسن چادر گروه کوهنوردی اوج ، ترانژیا (وسیله خوراک پزی کوهنوردی)دوست خوبش امید اکرمی و جی پی اس جناب صالحی دیگر دوستش را به امانت گرفت و برای تنظیم ماشین نیز به نمایندگی رفت من نیز در این میان به جمع آوری لوازم مشغول بودم.

گام سوم

روز جمعه ۲۱ اسفند به علت برگزاری مراسم جلسه فامیل در منزل پدر محترم مقرر گردید بعد از تشریف بردن مهمانان معزز خانواده دایی جان قدم رنجه فرموده و به طبقه بالا تشریف بیاورند تا ضمن صرف شام برنامه ریزی برای زمان حرکت و تقسیم وسایل مورد نیاز انجام گیرد. به علت برگزاری مراسم عروسی خواهرزاده زندایی جان قرار شد که صبح شنبه ۲۹ اسفند سفر آغاز گردد و وسایل مورد نیاز برای سفر هم توسط من و زندایی جان تقسیم گردید همچنین تصمیم گرفتیم به علت نا آشنایی با رستورانهای بین راه و امکان عدم کیفیت غذاهای موجود برای نهار و شام روز حرکت به غذای خانگی رضایت دهیم که مسئولیت آماده سازی آن به عهده من گذاشته شد. و من وهمسرم مسئول تهیه مقداری کنسرو و خوراکی مختلف برای طول مسیر سفر گردیدیم. 

گام قبل ازسوم

می شود گفت روزهای ۱۹ و ۲۰ و ۲۱ اسفند ۱۳۸۸ را کار خاصی جز برنامه ریزی های شخصی نداشتیم البته ذکر چند نکته خالی از لطف نیست که به علت کمتر شدن هزینه سفر و نزدیکی بیشتر بین دو خانواه تصمیم گرفتیم تا شهر بازرگان را با دو ماشین برویم و سپس به علت هزینه پلاک ترانزیت و همچنین هزینه بالای بنزین در کشور ترکیه که هر لیتر آن به حدود ۲۸۰۰۰ ریال می رسیدبا یک ماشین ادامه مسیر دهیم و چون ماشین دایی نسبت به ماشین ما از امکانات و گنجایش بیشترو مصرف کمتر بنزین برخوردار بود تصمیم گرفتیم با ماشین ایشان سفر را ادامه دهیم  و این را نیز بد نیست بدانید که تمام اموری که درپست قبلی برایتان نوشتم از جمله گرفتن پلاک وگواهینامه در کمتر از ۲ ساعت انجام گردید که خود جای بسی تعجب دارد و از نادر مواردی است که در نظام اداری کشورمان اتفاق می افتدو علتش چیست خدا می داند و ما هم تصمیم گرفتیم زیاد در این مورد کندوکاو نکنیم نکند برای سفرهای بعدی مجبور باشیم روزها در صف گمرک منتظر بمانیم ضمنا برای سفر به کشور ترکیه نیاز به داشتن ویزا  نیست که البته دوستی آذری می گفت این یک قرارداد صد ساله است امضا شده مابین رضا شاه و  مصطفی آتاتورک رییس جمهور ترکیه که مسافران ایرانی و ترک برای سفر بین دوکشور نیازی به اخذ ویزا نداشته باشند.این نکته هم از قلم نیفتد که در فاصله این دو روز مقداری لیره ودلار نیز خریداری کردیم هر لیره به مبلغ ۶۵۰۰ ریال و هر دلار به مبلغ ۹۹۰۰ ریال و من و محسن سری هم به دوستانمان مرتضی و وجیهه زدیم که شش ماه البته به صورت هوایی به آنتالیا و استانبول سفر کرده بودند زدیم و توانستیم هم خاطرات سفرشان رابرایشان زنده کنیم و اطلاعاتی در مورد مراکز تفریحی و خرید وهتل های شهر آنتالیا از ایشان بگیریم چرا که به علت سفر دایی در سال ۸۷ به استانبول مشکلی از نظر اطلاعات مربوط به شهر استانبول نداشتیم  

گام دوم

دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ پس از قطعی شدن سفر و تصمیم گیری برای زمان حرکت محسن و دایی به همراه همسر مکرمه خان دایی جان که سند ماشین دایی به نام ایشان بود راهی اداره گمرک خراسان شدند و با ارائه سند و مدارک مربوط به ماشین و پرداخت مبلغ یک میلیون وچهارصد هزار ریال موفق به دریافت  پلاک ترانزیت برای ماشین  گردیدند. و از آنجا نیز با راهنمایی دوستان گمرکی راهی آژانس مسافرتی ادیبیان شدند تا با ارائه گواهینامه و واریز مبلغ سیصد هزار ریال برای هر گواهینامه امکان رانندگی در دیگر کشورها را تا یک سال با گواهینامه بین المللی پیدا کنندو مسئولیت من نیز در این میان به شکرانه پایان سال و اتمام پروژه موسسه و به لطف اینترنت پرسرعتی که توسط دوستان واحد فناوری موسسه به هر کارمند اختصاص داه شده بود جستجوی مسیر سفر و هرنوع اطلاعات مورد نیاز از جمله قیمت هتل ها و آب وهوا و مراکز دیدنی و تفریحات موجود در شهرهای مورد نظر بود که پس از پیدا کردن مسیر مورد نظر برای رسیدن به آنتالیا متوجه شدم برای رسیدن به این شهر بایداز شهر قونیه بگذریم و این یعنی اولین خاطره خوش این سفرچرا که زیارت مرقد مولوی را فقط آرزویی بود همیشه در ذهنم و چقدر دست نا یافتنی می مانست و حال چه نزدیک بود وچه دور. همچنین ناگفته نماند که پلاک ترانزیتی صادر شده برای ماشین نیز تا یک سال اعتبار دارد و امکان سفر به کشور ارمنستان و یا آذربایجان را نیز برای ما فراهم می کند که البته تصمیم گیری در مورد این سفر را می گذاریم برای پس از بازگشت چرا که من و همسرم تا بحال فقط با دوستان همسرم مسافرت کردیم واین اولین تجربه سفر با یکی از اقوام می باشدو هنوز هیچ کدام مطمئن نیستیم که ازاین سفر که خود به تنهایی یک تجربه جدید می باشد از حیث نوع آن که به کشوری دیگر با خودرو شخصی می رویم  با کوله باری از خاطرات شیرین برمی گردیم  و یا آنقدر برای یکدیگر همسفران آزار دهنده ای خواهیم بود که شاید حتی نسبت به اسم کشور ترکیه هم حس بدی پیدا کنیم ضمن اینکه به علت عدم ازدیاد این نوع سفرها اطلاعاتی از طریق اشخاص حقیقی نمی توانیم به دست بیاوریم و مجبوریم به اطلاعاتی که اینجانب زحمت کشیده و از دنیای مجازی به دست آورده امم اکتفا کنیم

گام اول

صبح یک شنبه۱۷ اسفند متوجه تماس ناموفق دایی روی تلفن محسن شدم که ازشب قبل بر روی صفحه جا خوش کرده بود اماچون کمی دیر بیدار شده بودم مجبور شدم بر حس فضولی غلبه کنم وراهی محل کار شوم تا شاید ساعتی بعد از مضمون تلفن آگاهی پیدا کنم البته حدس می زدم پیشنهاد مسافرت برای نوروز باشد و چون هیچ وقت تصور خوبی از مسافرت در ایام عید نداشتم تقریبا مطمئن بودم که جواب منفی می دهم اما از یک سو چون قرار بودم نوروز امسال مهمان دوستان عزیزمان محمد ونرگس در کشور قطر باشیم و متاسفانه به علت عدم صدور ویزا از جانب کشور میزبان تمام نقشه هایمان نقش بر آب گردیده بود  اصلا حوصله ماندن در خانه و خاله بازیهای دید و بازدید عید را نداشتم البته همه اینها افکاری بود که تا قبل از ساعت ۱۱ صبح زمان تلفن همسر گرامی به محل کار برای مشورت به ذهنم خطور کرد و محسن مثل همیشه این بار نیز غافلگیرم کرد. اول به من گفت دایی تماس گرفته و گفته: بریم تا تبریز من هم که تا بحال دو بار به تبریز سفر کرده بودم و بار دومش هم همین ۶ ماه پیش  بود داشتم با خودم کلنجار می رفتم که چه جوری جواب منفی بدهم تا ضد حال نباشه و برای زندایی محترم هم که پیشنهاد مسافرت با خانواده ما از جانب ایشان مطرح گردیده بود دختر خواهر شوهر بازی به حساب نیاد که محسن به طور کل همه چیز را به هم ریخت و گفت البته دایی گفته که گذر نامه هامون رو هم برداریم و از اونجا یه سفر کوتاه هم به ترکیه داشته باشیم .و من با شنیدن نام ترکیه تنها چیزی که به ذهنم رسید رفتن به شهر قونیه و زیارت مزار حضرت عشق مولانا بود دیگه به هیچ چیزی فکر نکردم و فقط گفتم باشه اما ظهر متوجه شدم مقصد اصلی که آقایان پیش بینی کرده اند آنتالیا و بعد از انجا هم اگر وقت داشته باشیم استانبول خواهد بود.و من سر خوشی چند ساعته از شوق زیارت آرامگاه مولوی را به بازدید از مسجد ایا صوفیا سپردم.

خاطرات سفر

امروز درست یک ماه از شروع از سال جدید می گذره ُسالی که شروع خیلی خوبی داشت برای اولین بارسفر را در نوروز تجربه کردم تجربه ای جدید و بی نظیر و متفاوت با همه تجربه های سفری که تا به الان کنار نیمه پیدا شده زندگی ام تجربه کردم یه سفر تقریبا طولانی ۱۷ روزه با خانواده۴ نفره دایی و زندایی و بچه هاشون به کشور قشنگ ترکیه .البته چون این سفر با وسیله شخصی انجام شد تصمیم دارم دیده ها و شنیده های خودم رو به ثبت برسونم شایدمورداستفاده افرادی که مایلند با وسیله نقلیه خودشون راهی این سفر بشوندقرار بگیره چرا که برای خود من اینگونه بود و خواندن مطالب دوستانی که این سفر را تجربه کرده بودند در طول سفر خیلی کمکمون کرد.