پدربزرگ
این روزها شاید به اندازه همه عمرم دل گرفته ام . آنقدر دل گرفته که شاید اولین باری است که دستم به نوشتن هم نمی رفت آن وجود سرزنده و شادابی که همیشه در جمع فامیل اولین نفری بودکه برای گردش و سفر رفتن آماده می شد هفته ای است آن چنان بر بستر بیماری افتاده که هیچ کداممان دیگر گمانی بر بلند شدن نداریم .این روزها کوچکترین تلنگر مرا می برد به اوج خاطره ها که من هیچ گاه حتی فکرش را نمی کردم این قدر این روزها سخت باشد .فکر نمی کردم حتی اگر روزی تو نباشی بالا آمدن از پله های خانه ات اینقدر زجر آور باشد. فکر نمی کردم دیدن عکسی از تو که در حافظه گوشی محسن بود دلیلی بشود برای ریزش عکسهای من .فکر نمی کردم بیایم ودیدن تخت خالی دلیلی دیگر برای گریه کردنم باشد اما نمی دانم یادت هست آن شب که قرار بود خواهر محسن بیاید و ما برایش ماهی درست کنیم تو اولین کسی بودی که دعوتمان را قبول کردی قول داده بودی یک بار دیگر بیایی خانه ام تا برایت ماهی درست کنم .روضه هایت تا چند روز دیگر شروع می شود و نمی دانم تو چرا اصلا نگران کارها نیستی . یک چیز دیگر هم یادت رفته آخرین فیش حج عمره ات را هنوز نرفته ای و اصلا فکر کردی که مادرجان چه جوری باید بدون تو این راه را برود مگر او تا حالا تنهایی مسافرت رفته. یادت هست آن روز که خاله رفت هند گفتی خوش بگذرد به سلامتی بروید و برگردید خاله چند روز است که آمده و تو هنوز به او خوش آمد نگفتی به او که بچه دردانه ات بود فکر نمی کنی دلش می گیرد. فکر نمی کنی که آن روز رفتن خاله آخرین باری بود که تو جواب سلامم را دادی و از آن روز بیست روز می گذرد و تو دیگر به هیچ سلامی جواب ندادی...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۵۱ ب.ظ توسط سایه
|