گام سیزدهم

صبح یک شنبه ۸ فروردین سال ۱۳۸۹ ساعت ۷ صبح از خواب بیدار شدیم و پس از خوردن صبحانه در آن هتل زیبا راهی شدیم که به سمت چشمه ها برویم پس از طی مسافتی پیچ در پیچ بین کوه به بالای چشمه ها رسیدیم که البته این مسیر ماشین رو بود محوطه چشمه ها به طرز زیبایی گلکاری شده بود که متاسفانه به علت برنداشتن دوربین توسط زندایی جان عزیز نتوانستیم از این مناظر عکس بگیریم و متوجه شدیم دوربین فیلمبرداری مان هم خیلی کم شارژدارد نابراین همه عزممان را جزم کردیم تا این تصاویر را در ذهن بسپاریم برای ورود به محوطه چشمه ها باید برای هر نفر مبلغ ۲۰ لیر پرداخت می کردیم وقتی وارد محوطه شدیم متوجه وجود کاخ قدیمی شبیه پرسپولیس خودمان شدیم با نامی شبیه هیراپلیس. در این مجموعه باقی مانده یک شهر قدیمی بود که شامل بازار، قبرستان و دو آمفی تئاتر می شد برای گردش در شهر ماشینهای مخصوصی وجود داشت که در ازای گفتن مبلغ ۲ لیر به ازای هر فرد توریستها را به قسمتهای مختلف شهر می بردند و برای دیدن آمفی تئاتر باید مجدد سوار ماشین شده و هزینه پرداخت می کردی در این محوطه همچنین یک استخر وجود داشت که قسمتی از شهر زیر آب دیده میشد و به حوض آنتیک مشهور بود البته برای شنا دراین استخر باید مبلغ ۲۰ لیر پرداخت می شد که همسر جان با دیدن مبلغ از شنا منصرف شد . همچنین یک موزه در این منطقه بود که مجسمه های باقی مانده در آن نگهداری می شد برای بازدید از موزه هم باید برای هر نفر ۵ لیر پرداخت می شدپس ازبازدید همه قسمتهای شهر هیراپلیس وارد محوطه چشمه ها شدیم جذابیت این چشمه ها به حدی بود که من که همیشه از آب فراری بودم زودتر از همه کفش و جورابهای را در آوردم و داخل آب شدم البته عمق چشمه ها تازانو بیشتر نبود و جالب ترین قسمت ماجرا ولرم بودن آب و بی مزه بودن آن بود جالب اینکه در این قسمت هم هیچ هموطنی را ندیدیم و حدود هزار نفر توریستس که در این منطقه بودند همه از کشورهای اروپایی آمده بودند به هر حال ساعتی هم در آب قدم زدیم و حدود ساعت ۵ بعدازظهر به هتل برگشتیم و دوباره برای ناهار ترجیح دادیم دست پخت خانم صاحب هتل را امتحان کنیم البته محسن تصمیم داشت دوباره به منطقه چشمه ها برگردد تا از این مناظر عکس وفیلم تهیه کند ولی تاریکی هوا مانع از این کار شد بنابراین ترجیح دادیم چمدانها را جمع کنیم تا صبح خیلی زود به سمت استانبول حرکت کنیم واینگونه روزی دیگر از این سفر رویایی به پایان رسید.

یاد یار

مهربون چقدر دلتنگتم چقدر زود این دو سال گذشت ومن چه لحظه های را کنار خونه تو سپری کردم.چه ساعتها که  نشستم و فقط خونه تو رو نگاه کردم ُچقدر قشنگ بود اون دقایق روشنی که دور خونت می چرخیدم وچقدر زود تموم شد یادت هست اون لحظه ای که سربرگردوندم تا آخرین منظره ای که رو می تونم ثبت کنم آخرین قسمت هایی از خونت باشه که دیده میشه  اون لحظه اصلا فکر نمی کردم که اینقدر زود دوسال بگذره ومن دویاره دلتنگتر از گذشته دارم باهات حرف می زنم خدای قشنگم خوب می دونی چقدر دلتنگ اون لحظه هام دوباره مثل اون شب آسمونی که از شوق ونیاز واضطراب دیدن خونت تا صبح چشم به هم نذاشتم خیلی حرفها واست دارم ولی نمی تونم بگم هنوز مات اون روزهای نیلوفری عمرمم فقط نمی دونم تا کی می خوای به این دلتنگی ادامه بدی شایدم تا آخر عمر اما حتی تصور اینکه دیگه نتونم بر آستانت سر به سجده شکر برام سخته ولی یقین دارم که مثل همیشه تنهام نمی ذاری و خیلی زود دوباره فرمانم میدی که از همه تعلقاتم دل بکنم و برای احرام بستن خونت آماده بشم .خیلی زود...