به اندازه هيچي

 

چقدر يه موقع هايي  دوست داري با سر بري تو يه ديوار دوست داري فقط خودت باشي و خودت  ساعتها يه گوشه بشيني و فقط به گذشته ها فكر كني كه از كجا به كجا رسيدي كه يادت بياد كي بودي و چي شدي  چي برات مهم بود و چي برات مهمه دوست داري فقط از طرف مقابلت بپرسي چرا به چه جرمي فقط به جرم زن بودن فقط همين دوست داري چشتا رو بذاري روي هم و وقتي باز مي كني ببيني همه چيزهايي كه شنيدي فقط يه خواب ترسناك بود دوست داري فرياد بزني كه بعضي وقتها يه چيزهايي برات حسرت ميشه  حسرت حتي شنيدن ولي تو فقط محكوم  محكوم به يه سكوت ابدي كه تا دنيا دنيا بوده همين بوده و تا آخر هم همين هيچ  راه پس و پيشي هم نيست فقط بايد سرت بندازي پايين بغضت فو بخوري و بگي چشم هر چي شما بگين كه مبادا به جرم نه گفتن  و سر كشي كردن مواخذه سنگين تري در انتظارت باشه و چه قدر سخته كه حتي بعضي وقتها اجازه گريه هم نداري كه مبادا گريه هات عادي بشه مبادا ديگه اشكت  از همه چيز بي ارزشتر بشه و اين موقعها است كه تو بايد حد خودتو بفهمي و به يقين برسي كه خوبي كردن هاي هميشگي رو كسي به حساب لطف نمي ذاره كه يه وظيفه است كه به گردن تو و تازه اگه اگه يه بار خوبي نكني مواخذه و مجارات هم برات در نظر گرفته ميشه  اون موقع است كه تصميم مي گيري مثل هميشه فقط بشيني يه گوشه وصدات هم واسه اعتراض درنياد چرا كه تو و نسل تو محكوم به سكوت بودند وهستند و خواهند بود فقط همين محكوم به سكوت

چقدر دلم تنگ شده

الان دقیقا ۹۰ساعت و ۱۵ دقیقه که رفتی و من چقدر دلتنگتم نشستم تو موسسه توی اتاق تنهای تنها دارم برای سایت عکس سرچ می کنم یهو یه وبلاگی پیدا کردم که نویسنده اش آهنگ من عشقت رو به همه دنیا نمیدم گذاشته بود انقد دلم برات تنگ شده بود که زدم زیر گریه خوشبختانه کسی تو اتاق نیست و گر نه یکی می دید و باز همه سیریش که چی شده و کلی نصیحت وصیت باید گوش می دادم مثلا اگه بچه داشتی این قدر تنها نمی موندی یه مونس داشتی یا اگه بچه داشتی شوهرت ژابند زندگی می شد آخ که چقدر از این حرفهای آدما ی دور و برم خسته شدم دلم می خواد بریم یه جای دور که دست هیچکی بهمون نرسه مثل دوتا همسفر خوب زندگی مو ن می کردیم ولی حیف... محسن خوبم همه هستی من این قدر دلم برات تنگ شده که اگه برگردی شاید دیگه هیچ وقت نذارم حتی یه لحظه هم از ژیشم بری و لی چون مطمئنم از پسش بر نمی یام همه سعی ام واسه اینکه بیشتر پیش خودم نگه ات دارم می کنم.دوست دارم دوست داشتنت رو فریاد کنم.... 

دلم گرفت

دیشب چقدر دلم از دست مامان گرفتفاصلا فکرشو رو هم نمی کردم همچین کاری بکنه مامان با یان کارش ثبت کرد که کی از کی براش مهمتر ُبیشتر از اینکه برای خودم ناراحت بشم برای محسن دلم گرفت.فقط خدا رو شکر کردم که محسن نبود تا ببینه چه اتفاقی داره می افته و گر نه این ناراحتی هم به ناراحتی های قبلی اش اضافه می شدفقط دلم می خواست بشینم یه دل سیر گریه کنم حیف که خونه مامانی بودم و دایی هم اونجا بود و گر نه حتما می نشستم یه عالمه گریه می کردم امروز هم اصلا دلم نمی خواد برم خونشون فقط به خاطر وجود اون مادربزرگ اعصاب خرد کن که یه سره یه جا نشسته و مواظبه که کی میاد و کی میره مجبورم و گر نه شاید یه هفته ای را با مامان قهر می کردم چون خیلی دلم از دستش گرفته ولی چه کنم که ....