گام هشتم

صبح سه شنبه سوم فروردین 1389 کمی زود شروع شد طوری که ساعت ۶:۳۰ صبح ما وارد شهر قونیه شدیم و اولین کارمان یافتن مقبره سلطان ادب پارسی حضرت مولانا بود. که ساعت ۷:۳۰ موفق به پیدا کردن پژوهشکده مولوی شدیم .مکانی که ظاهرا مخصوص برگزاری مراسم بزرگداشت مولوی بود و آمفی تئاتر رو باز بزرگی هم برای اجرای مراسم سماع داشت در کنار این مکان که ایستاده بودیم توانستیم قبه سبز رنگ آرامگاه مولوی را ببینیم و سوار ماشین شده به آنجا رفتیم اما ساعت بازدید مقبره از ساعت ۹ صبح بود بنابراین در فست فودی در همان نزدیکی صبحانه ای فست فودی خوردیم و در حال قدم زدن بودیم که یک فروشگاه چرم نظرمان را به خودش جلب کرد پایین رفتن از پله های فروشگاه یک ساعتی وقت ما راگرفت چرا که به علت مناسب بودن قیمت لباسها من که دختر خواهر شوهر گیری ام گل کرد با وجود علاقه نداشتن به پالتو چرم به علت اصرار های همسر محترم که در شهر خودمان نتوانسته بود برای خرید پالتو از چرم مشهد قانعم کند پاسخ مثبت دادم ویک پالتو دقیقا مثل پالتو زندایی ام خریدم البته از انصاف نگذریم کیفیت چرم ونوع دوختش اصلا با چرم مشهد قابل مقایسه نبود طوری که محسن هم با وجود داشتن کت چرم یک کاپشن چرم برای خودش خرید البته قیمتها هم فوق العاده خوب بود پالتو و کاپشنی را که در چرم مشهد به کمتر از ۲۵۰۰۰۰۰ ریال نمی توانیم بخریم آنجا به مبلغی حدود نصف کمتر خریدیم . از پله های فروشگاه که بالا آمدیم شاهد ورود و خروج مردم به ساختمان مقبره شدیم که نشان از شروع زمان بازدید بود مانیز با خرید بلیت هر یک به مبلغ ۲ لیره وارد مقبره شدیم نکته جالب ارادت خود مردم قونیه به حضرت مولانا بود که صبح ها قبل از رفتن به محل کار پشت در آرامکاه می آمدند ودعا می خواندند.به هر حال ما هم با پوشیدن کفشهای مخصوص موزه وارد ساختمان اصلی مقبره شدیم که در حین سادگی چه شکوهی داشت البته متاسفانه بردن دوربین وارد مقبره ممنوع بود ازنکات جالب دیگر اینکه در کنار تعداد بالای بازدید کنندگان خارجی از مقبره مولوی ما غیر از خودمان فقط یک خانواده ایرانی دیگر را دیدیم که برای زیارت آمده بودند. و اینکه اکثر بازدید کنندگان خارجی که حجاب نداشتند موقع ورود به محل آرامگاه حجاب بر سر می انداختند. پس از بازدید از محلی که آرامگاه مولوی بود و در اطرافش هم تعدادی از شاگردانش در خاک آرمیده بودند و خواندن شعرهای نوشته شده روی دیوار که همان شروع مثنوی بشنو از نی چون حکایت می کند بود وهمه هم خوشبختانه به زبان فارسی نوشته شده بود وارد موزه مولوی شدیم که در محل موزه به غیر از قرآن ،دیوان حافظ ورباعیات خیام به نمایش گذاشته شده لباسها ،صندوقچه و لوازمی باقی مانده از خود مولوی نیز چشم نوازی می نمود و جالب تر از همه محل تدریس مولوی بود که مجبورت می کرد چشمانت راببندی و مولانا را با چشم دلت هر چند که زیاد هم در حد توانت نیست در حال سماع ببینی. گذشت ساعت فرمان رفتنمان می داد و من را مجبور کرد بر خلاف میل باطنی ام عزم رفتن از شهری را کنم که هیچ موقع تصور هم نمی کردم بتوانم به آن قدم بگذارم . من هم پس از یاد کردن از استاد بزرگوارم جناب دکتر اشرف زاده که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش و زنده کردن خاطرات کلاس مثنوی و استادان بزرگوارم آقای چم حیدری و میرزاده این شهر نه چندان مدرن اما پر از آرامش را ترک گفته و با یک دنیا خاطره خوش راهی شهر آنتالیا شدم. از جاده زیبای قونیه آنتالیا هیچ نمی توانم بگویم فقط بگویم حدود ساعت ۲ وارد شهر زیبای آنتالیا شدیم و تصمیم گرفتیم اول ناهار را صرف کنیم و سپس به جستجوی هتل مناسب بپردازیم . پس ازصرف ناهار دررستورانی حاشیه یک پارک  اول به منطقه لارا رفتیم تا هتل لارا را پیدا کنیم هتلی که قرار بود یکی از دوستان محسن که در آژانس مسافرتی کار می کرد برایمان رزرو کند اما نکته جالب این بود که در این منطقه هتل های زیادی با نام لارا بود که هرکدام با یک پسوند یا پیشوند از دیگری متمایز می شد به هرحال پس از تماس با ایران و اخذ اطلاعات کامل هتل توانستیم آن را پیدا کنیم هتل" لارا هادریانوس" که خوشبختانه برایمان رزرو نشده بود چرا که هم از دریا فاصله داشت وهم اینکه زیاد فضای مناسب و تمیزی نداشت بنابراین تصمیم گرفتیم هتل "جندر" هتلی که مرتضی ووجیهه هنگام سفر به آنتالیا در آن اقامت داشتند را پیدا کنیم که متاسفانه پس از کلی گشتن و پیدا کردن این هتل زیبا متوجه شدیم تمام اتاقهای هتل رزرو شده اندبنابراین به منطقه لارا برگشتیم  و به هتلی که سر راهمان بود هتل "کلوب سرا " هم سری زدیم که فوق العاده هتل لوکسی بود اما متاسفانه قیمت اتاقهایش خیلی بالا بود اتاق دو تخته برای هر شب حدود ۱۵۰۰۰۰۰ ریال پس از اقامت در این هتل نیز صرف نظر نموده و راه همان منطقه لارا را در پیش گرفتیم و توانستیم در هتل چهار ستاره "لارا اگری جنتو" اتاق دو تخته به قیمت شبی ۵۰ دلار و اتاق سه تخته ۸۰ دلار را همراه با صبحانه بوفه باز رزرو کنیم و با رزرو هتل به مدت ۲ شب اولین روز اقامت در آنتالیا و چهارمین روز سفر را به شب رساندیم.

گام هفتم

صبح دوشنبه دوم فروردین 1389 یک اتفاق جالب افتاد اینکه دایی فکر کرده بود ساعتش را به وقت ترکیه تنظیم نکرده و ساعت ۵:۳۰ صبح لباس پوشیده و آماده آمده بود ما را برای صبحانه بیدار کند و جالب اینکه وقتی به علت خواب بودن ما در اتاق دیر باز شده بود به خانمش گفته بود دیدی دیر شد اینها رفتند برای صبحانه و خلاصه باعث شد که ما را نصفه شبی بیدار کند وکلی بخنداند. خلاصه آن روز را تا ساعت ۸ صبح خوابیدیم و پس از صرف صبحانه به سمت شهر ارزروم به راه افتادیم در شهر ارزروم توقفی نداشتیم و حدود ساعت ۲ ظهر به شهر زیبای ارزنجان رسیدیم ناهار را دررستوران هتل "کناک مظلوم " این شهر میل نمودیم که جای همه خالی در کنار غذای  فوق العاده خوشمزه اش میز اردور بسیار خوبی هم تدارک دیده بود و به قول محسن باعث ذوق کردن من عشق میز اردور شد پس از صرف نهار و خواندن نماز در همان هتل که این هم از نکات جالب این سفر بود بر خلاف کشور به اصطلاح اسلامی خودمان که در خیلی از مکانها اگر خواستار جایی برای نماز خواندن شوی احنمالا با خنده واستهزا اطرافیان مواجه خواهی شد در این کشور هر کجایی که اراده می کردی نماز بخوانی بهترین مکان ممکن برای تو آماده می شد بهر حال پس از یک ساعتی توقف در شهر ارزنجان به سمت شهر بعدی مان به نام سیواس به راه افتادیم  در شهر سیواس برای خرید سیم کارت اعتباری ترکسل توقف کردیم و سیم کارتی به مبلغ ۳۳ لیر خریداری نمودیم که البته این سیم کارت همراه با شارژ اولیه بود اما آقایان فراموش کرده بودند شارژ را از فروشنده بگیرند به هر حال پس از عبور از سیواس به سمت شهر قیصری یا کیصری راهمان را ادامه دادیم شهری فوق العاده شیک ولوکس که از شواهد امر بر می آمد باید دارای مکانهای باستانی زیادی هم باشد ما هم تصمیم گرفتیم شب را در این شهر اقامت کنیم  تا صبح بتوانیم از مکانهای دیدنی آن بازدید کنیم اما متاسفانه به علت قیمت بالای هتل ها در این شهر که حداقل قیمت آن به حدود مبلغ ۱۳۰۰۰۰۰ ریال برای هر اتاق می رسید مجبور شدیم پس از خرید نان این شهر را ترک کرده و به سمت شهر عشق قونیه حرکت کنیم و به علت پیدا نکردن مکان مناسب برای صرف شام مجبور شدیم شام را در ماشین و در حین حرکت نوشجان کنیم که تمام این لحظه ها برای بعد جزء خاطرات سفرمان باقی بماند حدود ساعت ۲ بامداد به علت خستگی زیاد رانندگان مجبورشدیم در یک پمپ بنزین چادر زده وساعتی به استراحت بپردازیم که البته من به علت سرمای هوا حتی یک ربع هم نتوانستم بخوابم وفقط نشسته بودم می لرزیدم اما محسن جان به مدد کیسه خواب کوهنوردی شان هیچ سرمایی را احساس نکرده بودند !!! که البته  پس از حدود یک ساعتی لرزیدن من دایی هم بیدار شد ، از صحبتهای من ودایی بقیه هم بیدار شدند و تصمیم گرفتیم به همان خواب کوتاه  اکتفا نموده و به راهمان ادامه دهیم البته این قسمت مسافرت هم برای مان غیر از سرما خنده را هم به همراه داشته که با وجود سوار شدن در ماشین و روشن شدن بخاری تا یک ساعتی سر پتو با هم دعوا می کردیم. و این گونه با حرکت به سمت شهر قونیه یک روز دیگر از این مسافرت نیز به پایان رسید.

گام ششم

روز یک شنبه اول فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۵:۳۰ صبح از خواب بیدار شدیم و پس از خواندن نماز به راه افتادیم حدود ساعت ۸ صبح در حوالی زنجان برف زیبایی در حال بارش بود که زیبایی جاده را دو چندان نمود اما مجبور بودیم با سرعت کمتری حرکت کنیم ساعت حدود یک ظهر به تبریز رسیدیم و پس از خوانمدن نماز ظهر و چند دقیقه ای استراحت دوباره راحت افتادیم و تا ساعت چهار بعداز ظهر و رسیدن به شهر ماکو توقف نداشتیم . ساعت چهار ناهار را در پارک شهر ماکو نوشجان نمودیم و به سمت شهر مرزی بازرگان حرکت کردیم. که فاصله این دو شهر  ۱۰ دقیقه است . پس از ورود به بازرگان در ابتدا پلاکهای ماشین دایی را باز کرده و پلاکهای جدید را روی آنها پرچ کردیم که این کار در بعضی از مغازه های شهر بازگان در قبال دریافت مبلغ ۲۰۰۰۰ ریال برای اتومبیلهایی که قصد سفر به کشور ترکیه را دارند انجام می شود البته در طول مسیر از شهر تبریز که گذشتیم به ندرت ماشینهایی را می دیدیم که با پلاک ترانزیت در جاده حرکت می کنند.که ظاهرا بیشتر شان تبریزی بودند. پس از تعویض پلاک به پارکینگ گمرگ رفتیم که جنب ساختمان اصلی گمرک قرار داشت البته پارکینگ مملو از ماشینهایی بود که سرنشینان این خودروها با دادن مبلغ ۲۰۰۰۰۰ ریال برای هر نفر با اتوبوس به شهر استانبول می رفتند و ماشین خود را در پارکینگ می گذاشتند. هزینه توقف ماشین برای هر شب ۱۵۰۰۰ ریال بود و ما پس از پارک ماشین وجابجا کردن لوازم همه لوازم را در ماشین دایی قرار داده و به سمت گمرگ حرکت کردیم. این نکته نیز از قلم نیفتد که اگر در شهر خود موفق به خرید لیره ودلار نشدید در شهر بازرگان دلالانی برای فروش ارز به شما هستند پس از ورود به گمرک با صف اتوبوسهایی که بیشترشان عازم کشور سوریه هستند مواجه می شوید که شما نباید پشت سر آنها توقف کنید بلکه از کنار آنها رد شده و برای انجام عملیات گمرکی جلو بروید ما هم پس ازخواندن نماز مغرب در ساختمان گمرک و پرداخت مبلغ خروجی به ازای هر نفر ۵۰۰۰۰ ریال و ثبت مهر خروج در گذرنامه هایمان سوار ماشین شده و پس از چک شدن مدارک کاپیتاژ و خروجی توسط ماموران گمرک آذربایجان وارد کشور ترکیه شدیم که البته این فسمت هم برایمان خیلی جالب بود چرا که ما تصور مان از فاصله بین دو مرز چیز دیگری بود، این فاصله به حدود ۱۰ سانی متر می رسد اما همین چند سانتی متر ما را مجبور کرد ۲:۳۰ دقیقه ساعت هایمان را به عقب بکشیم به محض ورود به کشور ترکیه دلالانی به سراغمان آمدند که ماشین را برای مدت توقفمان در ترکیه بیمه کنند بیمه نامی ای سه ماه به مدت همان سه ماهی که می توانی بدون ویزا در کشور ترکیه اقامت کنی با پرداخت مبلغ ۸۰ لیره برایمان صادر گردید.پس از انجام امور گمرکی در کشور میزبان و طی کردن مسافت حدود یک ربع به اولین شهر کشور ترکیه به نام دوغوبایزیت رسیدیم که از شهرهای استان آگری بود البته ما به پیشنهاد دوستان ترک در گمرک که فوق العاده مهربان وخوش برخورد بوده و به محض دیدن گذرنامه به زبان خودشان نوروز را به ما تبریک می گفتندراهی شهر آگری شدیم تادر اولین هتل پس از مرز به نام هتل گلدن هیل شب را تا صبح به سر کنیم هزینه یک شب اقامت در این هتل برای یک اتاق دوتخته ۷۰لیر و برای اتاق سه تخته ۹۰لیر همراه با صبحانه بوفه آزاد بود و این گونه دومین روز سفرمان نیز به پایان رسید.

نکته :ما پس از رفتن به گمرک وانجام  یک سری از بررسی های مدارک متوجه شدیم باک بنزین تقریبا خالی است که دوباره به داخل شهر برگشتیم و باک ماشین را پر از بنزین کردیم که تا حد امکان در خرید بنزین لیتر ۲۸۰۰۰ ریال صرفه جویی شود.

یه سال دیگه با هم بودیم

امروز رو دوباره برای تو می نویسم برای همسفر ۹ سال زندگی که اومدن تو زندگی من رو یه رنگ دیگه بخشید و من تو این ۹ سال هر چی داشتم از تو بود  صبح که  بیدار شدم فکر می کردم خیلی حرفها دارم که برات بنویسم اما حالا فقط می نویسم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم.

گام پنجم

روز جمعه ۲۸ اسفند چمدانها بسته و داخل ماشین قرار گرفت و قرار شد صبح به محض اینکه خانواده دایی بیدار شدند به ما اطلاع دهند .ساعت حدود ۸ صبح روز شنبه آخرین روز سال به صدا در آمدن  زنگ تلفن معنی جز عازم بودن نداشت. به خاطر خواب بودن مامان و بابا ترجیح دادیم بدون خداحافظی با آنها به راه بیفتیم و بعد تلفنی از آنها خداحافظی کنیم . قرار مان درب منزل دایی بود تا ما بتوانیم با پدربزرگ و مادر بزرگ هم خداحافظی داشته باشیم و سپس من ومحسن به خاطر برداشتن لپ تاپ از شرکت زودتر راه افتادیم و قرار گذاشتیم بعد از ایستگاه عوارضی منتظر بمانیم که بعد از ده دقیقه دایی رسید و ساعت حدود ۱۰ صبح سفرمان آغاز گردید.ساعت ۱۲ برای اقامه نماز در سبزوار چند دقیقه ای توقف کردیم و پس از 2 ساعت در حوالی شاهرود برای صرف ناهار دوباره توقف کردیم  و ازآنجا دیگر تا هنگام نماز مغرب در شهر سمنان توقفی نداشتیم،در سمنان تصمیم گرفتیم تا ساعت ۹ شب خود را به تهران برسانیم وپس از تحویل سال دوباره به راه ادامه دهیم. ساعت ۹ به پاکدشت تهران رسیدیم و با چیدن هفت سین کوچکی که حاصل ذوق و سلیقه زندایی جان محترمه بود برای آغاز یک سال جدید که امیدوار بودیم چون موقع سال تحویل در حال سفریم انشاءالله تا آخر سال در حال سفر باشیم آماده شدیم پس از سال تحویل و صرف شام دوباره حرکت کردیم و تا حدود ساعت ۲ بامداد که نزدیک قزوین چادر زده وبه استراحت پرداختیم روز اول مسافرت به درازا کشید.