دفتر خاطرات روزهای بی تو بودن را باز می کنم تا به یاد بیاورم که برای به دست آوردنت از چه و از که گذشتم،که بدانم حالا که تو را دارم دیگر خط فاصله ای نیست به یادم بماند که نگاهت چه گونه پناه خستگی هام شد،به یاد بیاورم ان شبی که با ان صدای اهورایی ات خواندی ام از پس لحظه های تاریک غربتم و نگاهت پر ازروشنی بود و نور و رنگهای آبی و صورتی،به یاد بیاورم ان شبی را که خواجه شیراز فرمانم داد :«با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور» به یاد بیاورم شبی که قصه ای آغاز شد دردناکتر از تازیانه باد،به یاد بیاورم ان لحظه ای که نگاهم کردی تا دستهایت تهی نماند از من،به یاد بیاورم آن لحظه که در نبودنت دیوارهای پر از اقاقیا اتاقم که همیشه پناه خستگی هایم بود مرا به اسارت گرفته بود،به یاد بیاورم ان لحظه ای که نوای همدرد خواستن تو را به گوش دل شنیدم و جز اشک هیچ نداشتم که به پایت بریزم،به یاد بیاورم آن روزها را که عقربه های ساعت نیز زمان آمدن تو را طلب می کرد،به یاد بیاورم آن روزهایی که از میان ازدحام نگاهت می گذشتم،به یاد بیاورم آن روز را که آمدی و نگاهت را در فراسوی زمان به نگاه خسته من پیوند زدی آن روز را که آمدی تا زندگی در زلالی نگاه تو معنا پیدا کند،به یاد بیاورم روزهایی که نبودنت را در رویا به بودن تبدیل می کردم و همه اینها را به یاد بیاورم که بدانم ارزش داشتن تو بیشتر از همه داشته هاست، نمی دانم چرا این روزها این قدر هوای برگشتن به آن روزهای دلهره و نگرانی را دارم حال که تو هستی عشق هست مهربانی هست شاید چون این روزهاآغازی دوباره بود بر پایداری پیوندمان.