ايروان شهر شراب و شراب و شراب

صبح پنج شنبه ساعت 11 از خونه اومديم بيرون و با هزار مصيبت آدرس پارك آبي را پيدا كرديم .جالبه اينه بدونيد مردم ايروان خيلي تو خيابونها پرسه ميزدن و مشخص هم بودن بيكارن و فقط راه ميرن حالا يا گروهي يا فردي البته زياد هم اهل خنديدن نيستند فقط شب اولي كه ما ايروان بوديم تيم فوتبالشون پيروز شده بود و تا ساعت 12 خيابونها شلوغ بود وصداي بوق ماشين ها ميومد. هر شب ساعت 8 تمام مغازه ها تعطيل ميشن اما خصلت خوبي كه دارن اينه وقتي آدرس يه جايي را بلد نباشن از بقيه برات مي پرسن يا حتي برات تاكسي هم مي گيرن و كرايه رو هم بهت مي گن كه سرت كلاه نره. ما هم با تاكسي رفتيم پارك آبي كه زندايي يه بليط 1500 درامي خريد كه بره داخل و فروشگاهشو ببينه اما برگشت و گفت با حجاب راه نميدن و ما هم دوباره تاكسي گرفتيم و باز رفتيم ساس طبقه دوم ساس ماركت كه توصيه مي كنم حتما بريد پر از برندهاي معتبر آرايشي  و بهداشتي كه قيمتش هم خيلي از ايران ارزانتره  محصولات بهداشتي مثل شامپو يا رنگ مو تقريبا يك سوم قيمت بود كه ما هم كلي خريد كرديم و از طبقه پايين هم كه يه شيريني فروشي بزرگ داشت شيريني خريديم كه اصلا هم شيريني هاشون خوشمزه نبود برخلاف ظاهرش و يه چيز ديگه كه تو ساس ماركت وكلا همه جاي ايروان خيلي فراوان بود شراب بود اون هم با قيمت خيلي پايين وبسته بندي هاي خيلي زيبا كه شايدعلت اين همه سفر  ايراني ها اينقدر به ارمنستان همين باشد و وجود ديسكوهاي ايراني و خارجي فراوان.چرا كه فراوان مي بيني در جاده ها و در ايروان ماشينهاي ايراني و يا اتوبوسهاي پر از مسافراز هر قشري و هر تيپي بر خلاف تركيه چون ايروان هم خيلي نزديكه و هم اينكه يه سفر ارزون قيمت اون هم از نوع خارجي اش وگر نه به  نظر ما كه چيز خاصي نداشت شايد هم ما چون تركيه رفته بوديم و زيبايي و كلاس اونجا رو ديده بوديم ارمنستان زياد برامون جلوه نداشت.از ساس رفتيم خونه وخوشبختانه ناهار داشتيم بعد از خوردن ناهار من وهمسر ي تصميم گرفتيم بريم اپرا و دايي هم رفتند پاركي كه مجسمه مادر ارمنستان در آن قرار داشت و براي ساعت 8 پاي مجسمه با هم قرار گذاشتيم. ما رفتيم اپرا كه هيچ برنامه اي تا دو سه روز آينده نداشت .محوطه جلوي اپرا كه يه ميدون بزرگ بود محل بازي هاي تفريحي مثل اسكيت و دوچرخه سواري بود وچقدر هم عصرها شلوغ مي شد چند تا ديسكو هم اونجا بود كه يكيش ديسكو ايراني رگال بود.ما به يه پليس مجسمه مادر را نشان داديم و گفتيم مي خوايم بريم اونجا اون هم برامون يه تاكسي گرفت وتاكيد كرد 600 درام بيشتر ازمون كرايه نگيره. تمام تاكسي ها يا لادا و فيات بودند ويا سمندهاي ساخت وطن كه معلوم نبود ايران خودرو چند تا از اين ماشين بهشون غالب كرده. البته بودند ماشينهاي مدل بالا كه انصافا زيبا و لوكس بودند وبسيار هم بودند ماشين هاي مثل رويز رويز سه درب كه رويشان شماره تلفن براي كرايه كردن نوشته شده بود ومحصول كارخانجات مختلف بودند. دوباره توي مسير كوه پيچيديم ورفتيم پارك مجسمه مادر كه اسمش به ارمني نمي دونم چي مي شد و توصيه مي كنمم حتما غروب بريد كه روشن باشه و چند ساعتي وقت داشته باشين ضمن اينكه ورودي پارك تاريكه و اگه شب بريد مي ترسين وداخل نمي شين اما وسط پارك جاي خوبيه. رفتيم پاي مجسمه دايي رو پيدا كرديم وعكس گرفتيم يه آقاي ايراني اونجا بود كه ساكن ايروان بود و گفت اين مجسمه خانمي كه در زمان حمله عثماني ها يك تنه مقابل اونها ايستاده و خيلي ها رو از دم شمشيرش گذرونده كه الان هم دستش يه شمشير بود رو به كشور آذربايجان به نشان جنگي كه با اونهادارند پايين مجسمه هم يه موزه بود كه اصل شمشير اونجا بود اما موزه فقط صبحها باز بود،مجسمه خيلي بزرگ بود و مي شد گفت از همه جاي ايروان ديده ميشه و از اونجا هم تقريبا شهر زير پات بود يه آتيش هم همونجا روشن بود كه نفهميديم چيه . توي پارك غير از رستوران و غرفه هاي خرت وپرت يه درياچه بود كه قايق پارويي داشت يه استخر بود وشهربازي. آقايان و زندايي يه وسيله بازي سوار شدند كه من ترسيدم و با زهرا سوار نشديم ضمن اينكه وسايلشون خيلي داغون بود. بعد رفتيم جلوتر يه رستوران بود و چند تا خواننده خانم و آقا داشت كه به ترتيب برنامه هاشون اجرا ميكردند يكمي اونجا نشستيم واز جو گرفتگي يكسري از هموطنانمون هم خنديديم و هم رنجيديم و ساعت يازده شب بود كه به سمت خونه راه افتاديم .يه نكته بدي كه تو كشور ارمنستان بود هيچ نمادي از كشورشون پيدا نكرديم كه به عنوان يادگاري بخريم مثل تركيه كه نماد مسجد اياصوفيا رو در مدلهاي مختلف ساختن و مي توني بخري. شب لوازم رو جمع كرديم و شام خورديم. خوشبختانه توي ساس ماركت مرغهاي با برچسب حلال هم داشتند و ما هم براي شام خريده بوديم.ضمن اينكه نوشيدنيهاي بدون الكل خيلي خوش طعمي هم داشتند .بستني هاشون هم از شيريني هاشون بهتر بود. آخر شب با همون آقايي كه خونه رو ازش كرايه كرده بوديم تماس گرفتيم و گفتيم به صاحب خونه خبر بده كه صبح بياد و خونه رو تحويل بگيره.

ايروان شهري سبز با مردماني پرسه زن در خيابان

صبح چهارشنبه قلعه اربوني را براي بازديد انتخاب كرديم كه باز هم بايد از تعداد زيادي پله در حدود 250 تا بالا مي رفتيم و مبلغ 1000 درام هم براي هر نفر پرداخت كرديم اما متاسفانه چيزي نديديم جز يك اتاق بدون سقف با چند تا قطعه سفالي،موزه خيلي كوچكي با اشياء باقي مانده از ارمنستان قديم و چند ديوار آجري بر بالاي تپه كه همراه مي شد با نماي نسبتا كاملي از شهر ايروان،ضمن اينكه كارمندان موزه هيچ كدام انگليسي بلد نبودند.بعدازديدن موزه كه خيلي هم جالب نبود تصميم گرفتيم قيد ديگر موزه هاي موجود در ايروان را هم بزنيم چون به نظرمان وقت هدر دادن بود.طبق راي گيري تصميم گرفتيم برويم به پانتيون كه نمايش دلفينها بود وسط يك پارك بزرگ و سر راه هم شهربازي ديديم كه قرار شد بعد از برگشت از پانتيون برويم شهر بازي اما وقتي با پرس و جو پارك را پيدا كرديم برنامه شروع شده بود و بايد مي رفتيم ناهار مي خورديم و به سيانس بعد مي رسيديم. در راه برگشت كه دايي داشت دنبال شهربازي مي گشت يك مسير را اشتباه رفت و در يك چشم به هم زدن پليس راهمان را بست نكته جالب در كنار تمام محروميتها در ارمنستان وجود دستگاههاي رادار در تمام ماشين پليسها بود. به هر زحمتي بود با پرداخت مبلغ نقدي 10000 درام از شر پليس خلاص شديم و خودمان را به خانه رسانديم . در مدت كوتاهي نماز خوانديم و  كنسرو به عنوان ناهار خورديم و برگشتيم بيرون اما اين بار تصميم گرفتيم با تاكسي به پانتيون برويم . ورودي هر نفر براي دلفيناريوم 2500 درام بود و براي عكس گرفتن يا شنا كنار دلفينها بايد نفري 10000 درام پرداخت مي كردي .برنامه دلفينها شبيه همان پارك دلفينهاي كيش بود با نمايشي متنوع تر كه ساعتي شاد را براي همه به يادگار مي گذاشت.بعد از نمايش قسمتي از راه را پياده آمديم شايد شهربازي را پيدا كنيم و متاسفانه ميسر نشد .يك تاكسي گرفتيم و رفتيم ميدان هراپراگ. در ميدان داشتيم دنبال رستوران مي گشتيم كه يك ارمني به ما سلام كرد وگفت دنبال چه مي گرديد ما هم گفتيم رستوران گفت بياييد با هم برويم من هم گفتم ما مي خواهيم برويم رستوران پروانا چون تعريفش رو خيلي شنيده بودم او هم ما را سوار كرد و به منطقه ييلاقي شهر كه تو مسير رودخانه بود برد و گفت بايد 4000 درام بديد ما هم كلي باهاش دعوا كرديم كه خيلي زياده واون هم خودش زده بود به نفهمي و فقط مي گفت من نمادانم خلاصه با شنيدن اسم پليس به 2000 درام راضي شد و جالب اين بود كه مي گفت با بنز آوردمتون كرايه زياد شده. رفتيم داخل رستوران پروانا كه منوي ايراني هم داشت اما قيمت غذاهاش بالا بود و اونقدرها هم جاي قشنگي نبود.طرقبه و شانديز خودمان خيلي قشنگتر بودند برگشتيم پايين و چند دقيقه اي منتظر شديم تا يه تاكسي اومد و ما را تا دم خونه برد و 1000 درام كرايه گرفت كه البته اصولي اش هم همين بود . كنار خونه يه رستوران مكزيكي بود كه مرغ هم توي منو غذايي اش داشت رفتيم غذا خورديم و رفتيم مغازه هاي خيابان مشتوتز كه نزديك خونه بود اما قيمتها بعد از 80% تخفيف باز هم براي ما گرون بود مثلا يه پيراهن مردانه مي شد 50000 تومان ما رفتيم خونه و آقايون دوباره رفتند ساس كمي خريد كردند. شب مي خواستيم بريم ميدان هراپراگ كه مي گفتن آبنماي موزيكال دارن ديديم همسايه طبقه پايين يه آقاي قمي بود و به ما گفت بياين بريم ديسكو ما هم آدرس ديسكو رو گرفتيم و رفتيم هراپراگ اما متاسفانه بخاطر سرد بودن هوا آبنما خاموش بود چند تا عكس گرفتيم و رفتيم ميدون اپرا كه بريم ديسكو .ورودي ديسكو نفري 5000 درام بود و من با ديدن فضاي بيرونش احساس كردم اصلا جاي مناسبي براي ما نيست وگفتم من نميام كه همه از دست من ناراحت شدن و با ناراحتي برگشتيم خونه شام جاتون خالي ميرزا قاسمي درست كرديم و بعدش هم تا ساعت 3 صبح حرف مي زديم تا بالاخره خسته شديم و خوابيديم.

ايروان مخفي شده در پيچ و خم جاده ها

صبح سه شنبه ساعت 7:45 دقيقه اتاق هتل را تحويل داديم . كاپن شهر كوچك ولي بل طبيعت قشنگي بود كه گذشتن رودخانه از وسط شهر آن را زيباتر هم كرده بود اما مقصد ما ايروان بود پس دوباره بايد دل به جاده هاي پيچ در پيچ كشور ارمنستان مي سپرديم براي صبحانه به شهر گوريس رسيديم و در يك كافه كوچك كه مثل موزه پر از اشياء عتيقه بود نيمرويي نوشجان كرديم و به راه افتاديم همانطور جاده ها سبز و خلوت پيش مي رفتند كه به يك گروه ميوه فروش رسيديم و بر اساس تعريف دوست دايي در مورد ميوه هاي خوشمزه كمي ميوه خريديم كه البته زياد هم خوشمزه نبود و دوباره مسيرمان را ادامه داديم در نزديكي ايروان كنار يك رستوران نگه داشتيم تا آبي به سر و رويمان بزنيم. نزديك رستوران چند تا مغازه مثل سوغات فروشي هاي جاده چالوس خودمان بود كه همه فروشنده هايش خانوم بودند و با ديدن حجاب ما كلي تعجب كردند و با اينكه هيچ زباني غير از همان ارمني خودشان را نمي فهميدند به ما فهمانمدند كه حجابمان را برداريم وراحت باشيم و يكي از آنها از ما مي خواست مشروب بخريم و در برابر امتناع ما از خريد گفت خميني و به گردنش اشاره كرد كه اگر مشروب بخوريد خميني شما را مي كشد بيچاره ها آنقدر از نظر اطلاعاتي عقب نگه داشته شده بودند كه نمي دانستند امام خميني بيشتر از بيست سال فوت كرده اند خلاصه به آنها فهمانديم كه مسلمانيم و به توصيه دينمان است كه مشروب نمي خوريم نه مسائل سياسي. سوار ماشين شديم و دوباره همراه جاده هاي سبز ارمنستان پيچ وتاب خورديم و در كوهستانهاي زيبا بالا رفتيم تا اينكه بالاخره ساعت 3 عصر به ايروان رسيديم مسيري 380 كيلومتري كه حدود 9 ساعت به طول انجاميد. داشتيم در شهر دنبال هتل مي گشتيم كه يهو يه تابلو نظرمون جلب كرد خدمات توريستي آلاچيق ارمنستان اما متاسفانه تعطيل بود ولي توانستيم با شماره اي كه روي شيشه نوشته شده بود تماس بگيريم و منتظر شديم تا مدير آژانس بيايد در اين فاصله كه من و زندايي توي ماشين خانمي ارمني با ديدن ما جلو آمد وسلام كرد و گفت كه به خاطر علاقه اش به زبان فارسي كتاب هاي به زبان فارسي زياد مي خواند و انصافا هم خوب فارسي صحبت مي كرد جالب بود كه او هم از ما پرسيد چرا حجاب داريم ومثل ديگر ايرانيان كه به اين كشور مي روند حجابمان را بر نمي داريم و باز ما قانعش كرديم كه هر كس اعتقاداتي دارد كه برايش محترم است و جالبتر اينكه وقتي خواستيم شماره تلفنش را به ما بدهد گفت به خاطر رفتارهاي بدي كه از ايرانيان در ارمنستان سر زده پليس تلفن هاي ما را شنود مي كند و در صورت رابطه با ايرانيان برايمان مشكلاتي را به وجود مي آورد «ديگه حالا راست ودروغش با خودش» به هرحال آقايان برگشتند و ما دو خانه را ديديم كه مورد دوم يك واحد آپارتمان در خيابان ايساهاكيان بود و در كنار رستوران ايراني آريا ظاهر خانه خيلي درب و داغان بود اما توي خانه خيل مرتب و با تمام امكانات رفاهي وقتي اطلاع را جويا شديم مدير آژانس كه اصالتا يك تهراني آشوري مذهب بود و در ايروان دانشجو بود گفت بعد از فروپاشي كمونيست مردم خيلي از مردم در مجتمع هاي آپارتماني حاضر نيستند براي نماي خانه هزينه اي كنند و هر كسي بنا به سليقه اش داخل خانه خود را تعمير مي كند و خيلي از مالكان هم به خاطر درآمد هاي پايين خانه هاي خود را به توريست ها كه بسياري از آنها ايراني هستند اجاره ميدهند مثلا مالك آپارتمان ما يك مهندس بود كه ماهي 200 دلار حقوق مي گرفت. خانه را براي سه شب و به قيمت 200 دلار براي سه شب اجاره كرديم ولوازم را داخل آساسنسور گذاشتيم نكته خنده دار اين بود كه آپارتمان در طبقه چهارم بود و آسانسور هم فقط مخصوص اين طبقه بود .وسايل را جا به جا كرديم و بعد از حمام ونماز و تعويض لباس از خانه بيرون آمديم .متاسفانه در ارمنستان خيلي سخت مي توانيد كسي را پيدا كنيد كه انگليسي بلد باشد پس قدر كسي را كه انگليسي مي فهمد بدانيد. ما هم به علت تمام شدن درام مجبور به تبديل دلار بوديم كه صاحب يك فروشگاه لوازم آرايش نزديك خانه مان ما را به ساس ماركت راهنمايي كرد و من ومحسن خيلي سريع رفتيم آنجا و دايي هم در پاركي كه رستوران آراگاتس در آن قرار داشت منتظر شدند. پول را تبديل كرديم وبرگشتيم و ناهار را با شام يكي كرديم و رفتيمkfc كه همان نزديك ساس ماركت بود و بعد دوباره رفتيم ساس چون محل خريد مناسبي بود و 24 ساعته هم باز بود كمي براي صبحانه خريد كرديم و رفتيم كاسكاد يا هزارپله كه البته ما تا بالاي اون رفتيم 555 تا پله بود و بقيه رو تا هزار تا داشتن مي ساختن ميشه گفت چيز خاصي نداشت جز چند تا آبنماي قشنگ و فضاي سبز فقط همين بود كه يك ابتكار بود در جهت جذب توريست .بعد از پايين اومدن از 555 تا پله اي كه بالا رفته بوديم برگشتيم خونه و خوابيديم تا صبح فردا و برنامه هاي بعد.

پليس سخت گير و بد برخورد ارمنستان

صبح دوشنبه قطار ساعت 9:45 دقيقه وارد راه آهن تبريز شد و ما پس از پياده شدن با راهنمايي پليس راه آهن روانه انبار توشه شديم كه بايد براي تحويل ماشين نيم ساعت صبر مي كرديم ما هم داخل سالن انتظار شديم و آبي به سر و صورتمان زديم و برگشتيم وماشين را تحويل گرفتيم البته 10000 تومان ديگر هم پرداخت كرديم كه نمي دانم علتش چه بود. از راه آهن كه بيرون آمديم جاده اي به سمت جلفا كشيده شده بود كه نيازي نبود وارد شهر شويم و مسير جاده را پيش گرفتيم و ساعت حدود 12:30 بود كه به جلفا رسيديم و تصميم گرفتيم اول به مكانهاي ديدني شهر برويم. در حاشيه رود زيباي ارس 17 كيلومتر رفتيم و پس از طي كردن يه سربالايي به صورت پياده كليساي سنت اسپانوس را كه يكي ديگر از آرزوهاي من در ايرانگردي بود را ديديم و پس از عكس گرفتن و لذت بردن از طبيعت زيباي اطراف كليسا برگشتيم البته در مسر برگشت نمازخانه چوپان،كاروانسراي خواجه نظر و پل خراب شده ضياءالملك هم ديده مي شد. وارد شهر جلفا شديم ناهار را در رستوران دنا خورديم و پس از خواندن نماز در پارك جلفا راهي مرز شديم.بازارچه معروفي هم در جلفا وجود داشت كه ما به علت سفر به تركيه از رفتن به اين بازار صرف نظر كرديم. ساعت 3 به نوردوز رسيديم و پلاكهاي ماشين را جا به جا كرده،باك را پر از بنزين كرديم و به راه افتاديم. در گمرگ ايران زياد معطل نشديم و خوشبختانه مرز خلوت بود اما بايد وسايل را از داخل ماشين پياده ميكرديم.لازم به ذكر است جلوي گمرگ دلالان ارز و فروشندگان سيم كارت به سراغ شما مي آيند كه توصيه مي كنيم از آنها ارز نخريد چون در خود ارمنستان بهتر از شما مي خرند فقط در حدي كه بتوانيد پول هتل شب اول را حساب كنيد. پس از مهر شدن گذرنامه ها از روي پل ارس يا منطقه صفر مرزي ايران و ارمنستان رد شديم و نزديك بود اشتباه محسن و فيلم گرفتن از منظره زيباي پل به قيمت خرد شدن دوربين توسط پليس ارمنستان تمام شود كه خدا را شكر به خير گذشت.از روي پل رد شديم و پليس بعدي كه دندانهاي طلايش بد جور توي ذوق مي زد باز هم با دعوا مثل پليس قبلي كه مي خواست دوربين را بشكند و تهديد به زنداني شدن مي كرد از ما خواست پياده شويم و 500 متر باقي مانده تا گمرك ارمنستان را پياده برويم داخل ساختمان گمرك شديم و پليس به هر كداممان فرمي داد تا براي اخذ ويزا آن را كامل كنيم و پس از صدور ويزا و خوردن مهر ورود با چمدانهايمان از گيت رد شديم كه اونجا هم يه خانم بد اخلاقي بود و در سالن بعدي منتظر آمدن دايي شديم كه در حال انجام كارهاي ماشين بود به هرحال ساعت 6:30 توانستيم از گمرك ارمنستان با واريز مبلغ 46000 درام كه 15000 درام مربوط به هزينه ويزا بود و بقيه ورود ماشين وبيمه خارج شويم وبه سمتاولين شهر بعد از مرز يعني كاپن به راه افتاديم و اين يعني شروع يك سفر پر و پيچ و خم در جاده اي با شيب هاي فوق العاده تند ولي زيبا و خلوت ارمنستان البته گه گاه ماشين هايي هم ديده مي شد كه آن هم ديدني بود فيات و يا لاداهايي كه سالهاست عمرش در مملكت ما به سر آمده. در جاده هر وقت چشمتان به يك موجود زنده افتاد حتما آدرس شهر كاپن را بپرسيد چرا كه از وجود تابلو خبري نيست و هر چه هست پيچ و دره و سرسبزي است. ساعت حدود 9:30 شب به شهر كاپن رسيديم و توانستيم آدرس هتل پيدا كنيم هتل شيك و  تميزي بود كه براي هر اتاق 20000 درام مي خواست و ما هم چون تصميم داشتيم صبح خيلي زود برويم به دنبال هتل ديگر ي گشتيم اين هتل در حاشيه رودخانه بود به نام لرناگورتس و هزينه اقامت در آن براي هر اتاق 10000 درام بود خيلي تميز نبود ولي براي چند ساعت خوابيدن خوب بود البته چادر هم داشتيم ولي احساس آقايان اين بود كه اين شهر زياد مناسب چادر زدن نيست. به هرحال شام هتل تمام شده بود و فقط يك سوپر كنار هتل باز بود كه توانستيم نان بخريم برعكس مشهد خودمان كه تا صبح نمي خوابد ساعت ده شب تمام شهر در خواب بود و اين گونه كه اولين شب اقامت در ارمنستان را مجبور به خوردن كنسرو شديم و خوابيديم تا ببينيم صبح چه در پيش روي ماست.

قطار نه چندان خوب مشهد تبريز

ساعت 8 صبح يك شنبه 13 شهريور 1390 باقي مانده وسايل را در ماشين گذاشتيم و پس از خداحافظي با خانواده و رد شدن از زير قرآني كه مامان برايمان آماده كرده بود به سمت منزل دايي راه افتاديم. و ساعت 8:45 دقيقه ماشين را به مصطفي سپرديم و وارد ايستگاه راه آهن مشهد شديم . البته با ديدن قطار خيلي جا خورديم متاسفانه كوپه قطار 6 تخته خيلي كوچك بود و زياد هم تميز نبود. داخل هر كوپه به غير از پتو و بالش و ملحفه 6 بطري آب معدني كوچك، 6بسته صبحانه(كيك و آب ميوه و شكلات)و روزنامه گذاشته شده بود و قطار راس ساعت 9 مشهد را به مقصد تبريز ترك كرد و تا شب چند توقف داشت كه دو بار براي اقامه نماز ظهر و مغرب و بقيه براي جابه جايي مسافران بود. البته اتفاق خوب در اين ميان اين بود كه من شب قبل را براي انجام يكسري كارهاي شخصي و همچنين دچار شدن به دلشوره قبل از سفر نتوانستم بخوابم كه خدا را شكر باعث شد در قطار ساعتي خوابم ببرد. و اين گونه اولين روز سفر و اولين تجربه سفر ريلي با همسري را به صبح روز دوشنبه پيوند بزنم.

سفر زميني مشهد ارمنستان گرجستان تركيه مشهد

دوباره يه سفر برنامه ريزي شد سفر زميني مثل سال قبل و با همون همسفري ها و در اين بين وظيفه من هم مثل قبل جمع آوري اطلاعات بود و خريد. برنامه اين سفر كه حركت از مشهد به سمت كشور ارمنستان و شهر ايروان ،كشور گرجستان و شهرهاي تفليس و باتومي و شهر ترابزون در كشور تركيه بود در يكي از مهماني هاي فاميل در روز نيمه شعبان توسط دايي جان و همسر محترم اينجانب قطعي گرديد و طي جلساتي قرار بر اين شد كه در جهت تنوع برنامه تا تبريز را با قطار طي طريق نماييم و سپس ادامه راه با ماشين برويم. قرار هم براين شد كه برنامه بعد از عيد فطر انجام شود و در تاريخ 23 مرداد بليط هاي قطار رزرو گرديد همچنين خانواده دايي بايد گذرنامه جديد مي گرفتند و در همين اثنا من هم به طور خيلي اتفاقي متوجه شدم كه گذرنامه ام بايد تمديد گردد كه از خوش شانسي هاي سفر بود و در غير اين صورت معلوم نبود در مرز چه اتفاقي مي افتاد تقريبا 50 روز وقت داشتيم و برخلاف بقيه سفرهايمان خيلي وقت زيادي بود اما خوب با دقت هر چه تمام تر وسايل كه شامل مقداري كنسرو و آجيل و نسكافه بود خريداري شد و آقايان هم براي كاپوتاژ كردن ماشين و گرفتن گواهي نامه بين المللي اقدام كردند هزينه هر گواهي نامه 31000 تومان بود و هزينه كاپوتاژ هم با توجه به گرفتن پلاك ترانزيت در سال قبل به 40000 تومان كاهش پيدا كرد البته 12000 تومان هم جريمه شديم چون بايد بعد از سه ماه كاپوتاژ قبل را باطل مي كرديم كه ما به دليل بي اطلاعي اين كار را انجام نداده بوديم براي رزرو بليط قطار هم نفري 27000 تومان و براي ماشين 115000 تومان پرداخت كرديم البته ماشين يك روز قبل تحويل راه آهن شد و بليط هاي ما هم براي صبح يك شنبه 13 شهريور ساعت 9 صبح رزرو شده بود وبالاخره روز شماري و رسيدن به شب حركت.