صبح یک شنبه۱۷ اسفند متوجه تماس ناموفق دایی روی تلفن محسن شدم که ازشب قبل بر روی صفحه جا خوش کرده بود اماچون کمی دیر بیدار شده بودم مجبور شدم بر حس فضولی غلبه کنم وراهی محل کار شوم تا شاید ساعتی بعد از مضمون تلفن آگاهی پیدا کنم البته حدس می زدم پیشنهاد مسافرت برای نوروز باشد و چون هیچ وقت تصور خوبی از مسافرت در ایام عید نداشتم تقریبا مطمئن بودم که جواب منفی می دهم اما از یک سو چون قرار بودم نوروز امسال مهمان دوستان عزیزمان محمد ونرگس در کشور قطر باشیم و متاسفانه به علت عدم صدور ویزا از جانب کشور میزبان تمام نقشه هایمان نقش بر آب گردیده بود  اصلا حوصله ماندن در خانه و خاله بازیهای دید و بازدید عید را نداشتم البته همه اینها افکاری بود که تا قبل از ساعت ۱۱ صبح زمان تلفن همسر گرامی به محل کار برای مشورت به ذهنم خطور کرد و محسن مثل همیشه این بار نیز غافلگیرم کرد. اول به من گفت دایی تماس گرفته و گفته: بریم تا تبریز من هم که تا بحال دو بار به تبریز سفر کرده بودم و بار دومش هم همین ۶ ماه پیش  بود داشتم با خودم کلنجار می رفتم که چه جوری جواب منفی بدهم تا ضد حال نباشه و برای زندایی محترم هم که پیشنهاد مسافرت با خانواده ما از جانب ایشان مطرح گردیده بود دختر خواهر شوهر بازی به حساب نیاد که محسن به طور کل همه چیز را به هم ریخت و گفت البته دایی گفته که گذر نامه هامون رو هم برداریم و از اونجا یه سفر کوتاه هم به ترکیه داشته باشیم .و من با شنیدن نام ترکیه تنها چیزی که به ذهنم رسید رفتن به شهر قونیه و زیارت مزار حضرت عشق مولانا بود دیگه به هیچ چیزی فکر نکردم و فقط گفتم باشه اما ظهر متوجه شدم مقصد اصلی که آقایان پیش بینی کرده اند آنتالیا و بعد از انجا هم اگر وقت داشته باشیم استانبول خواهد بود.و من سر خوشی چند ساعته از شوق زیارت آرامگاه مولوی را به بازدید از مسجد ایا صوفیا سپردم.