روزهای بیقراری
امروز بعد از مدتها دوباره تصمیم دارم شروع به نوشتن کنم.امروز شنبه است ولی این هفته واین شنبه با بقیه شنبه ها و هفته ها خیلی برام فرق داره .این هفته لحظه به لحظه بین موندن و رفتن رسیدن و نرسیدن سرگردونم و این وسط چشمهای تو که یه موقع از شادی رفتن من برق میزنه و یه لحظه بعد پر غصه میشه از دلتنگی دیدن اون سرزمین بیشتر از همه نگرانم می کنه و مردد که بمونم یا همونجوری که صاحب اون خونه خواسته همه تعلقاتم حتی تو که عزیزترینمی و هیچ وقت هیچ آرزویی رو بدون تو نخواستم بذارم و فقط چشمهام رو برای دیدن همه قشنگی های دنیا ودلم رو برای ثبت همه اون قشنگی ها بردارم و ببرم.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت ۸:۹ ق.ظ توسط سایه
|