خروج از مرز و سلامی دوباره به ترکیه

ساعت 2 ظهر دوشنبه بعد از 5 ساعت تاخیر به تبریز رسیدیم و خیلی سریع ماشین را از انبار تحویل گرفتیم وراه افتادیم چون در واقع 5 ساعت از برنامه مان عقب بودیم ناهار را در شهر کشکسرای در یک رستوران خوردیم و ساعت 7:30 شب بود که به مرز رسیدیم برای شام شب کمی کالباس خریدیم و باک ماشین را پر از بنزین کردیم و وارد گمرک شدیم انجام امور گمرکی در مرز خودمان همراه با زمان نماز خواندن حدود یک ساعت طول کشید اما  در مرز ترکیه به خاطر بی نظمی هموطنان عزیزمان کمی معطل شدیم ضمن اینکه هوا هم خیلی سرد بود ساعت 9:30 مرز ترکیه را به سمت دوغوبایزید ترک کردیم که البته می شود ساعت   8ترکیه طبق معمول زحمت درست کردن ساندویچ آن هم در ماشین وظیفه خانمها بود ضمن اینکه باید دنبال تابلوی هتل گلدن هیل در آغری هم می گشتیم هتلی که دو سال پیش در آن اقامت داشتیم اما متاسفانه به علت تاریکی جاده هیچ اثری از آن ندیدیم البته بارش برف سنگین در ترکیه هم مزید علت بود و در بعضی از مسیرها طول برف کنار جاده به دو متر میرسید اما خدا را شکر جاده ها کاملا برف روبی شده بود به هر حال مجبور شدیم در 40 کیلومتری شهر ارزروم در یک آلاچیق که کنار پمپ بنزین بود چادر بزنیم و دو ساعتی استراحت کنیم چون آقایان به شدت خسته بودند و این اولین شب اقامت در ترکیه است.  

قطار رعد مشهد تبریز

صبح یک شنبه28 اسفند 1390 ساعت 5 صبح بیدار شدم چون وظیفه درست کردن ناهار ظهر با من بود.ساعت 7:30 بود که محسن با صدای تلفنش بیدار شد خیلی سریع آماده شدیم و طبق معمول مصطفی باید ما را می برد. با مامان خداحافظی کردیم و حرکت کردیم، دایی هم با خانواده منتظرمان بودند آنها را سوار کردیم و راهی راه آهن شدیم که خوشبختانه خانه ها یمان تا ایستگاه راه آهن فاصله چندانی ندارد البته در این بین باران زیبایی هم در حال باریدن بود. اما از قطار کثیف مشهد تبریز هیچ برایتان  نمی گویم و اگر شوق سفر به کشور ترکیه نبود برای یک ساعت هم قابل تحمل نبود چه برسد به 24 ساعت. به هرحال اولین روز سفر فقط و فقط قطار است و دیگر هیچ.

یه پیشنهاد ساده

امروز دو هفته از پایان یک شروع خوب می گذره ، از پایان سومین سفرمون به ترکیه. دقیق یادم نیست چه روزی بود وکجا بودیم ولی خوب یادمه دایی از همسری پرسید آقا عید چه کار کنیم منم خیلی ساده گفتم بیایید بریم ازمیر ،مارماریس و کوش آداسی و بودروم دایی هم خندید و گفت ممنون از پیشنهادتون اما جلسه بعدی که همدیگه رو دیدیم خیلی جدی گفت بریم چند بار نقشه رو پهن کردیم و مسیر رو بررسی کردیم و با توجه به نوسان قیمت دلارهزینه رو سنجیدیم . اما چند روز بعد یهو یه پیام از طرف خانمش اومد که ما داریم میریم بلغارستان کاری ندارید.من و همسیری هم خندیدیم وگفتیم بی معرفت ها بعد از یک ساعت معلوم شد دایی  از یه آژانس سوال کرده واون هم گفته که می تونه برامون ویزا بگیره .خلاصه کلی خوشحالی و اینترنت گردی اما بعد از چند روز تلفن زدیم چند تا آژانس گفتن باید برای ویزا از طریق سفارت اقدام کنیم  و بعد از تماس با سفارت در تهران جواب شنیدیم که امکان سفر زمینی به بلغارستان وجود ندارد و معلوم شد آژانس سرکارمون گذاشته،پس دوباره برگشتیم ترکیه. البته این بارتصمیم گرفتیم مسیر رفت و برگشت را تا تبریز با قطار برویم روز سی ام بهمن بلیط ها توسط دایی جان رزرو شد و این بار زندایی مسئول جمع آوری اطلاعات بود یه شب هم برای خرید رفتیم پروما که این خرید دسته جمعی هم خودش جزو خاطرات سفر به حساب می اومد و در این بین کلی پیام بین محسن و عرفان رد و بدل شد که چند تا دیگه بخوابیم میریم تا رسیدیم به شب جمعه قبل از سفر رفتیم با هم شیرینی هم خریدیم و بعدازظهر جمعه چمدانها را بستیم و در ماشین دایی گذاشتیم وصبح شنبه ساعت 8 ماشین تحویل انبار توشه راه آهن شدو این یعنی یک شب دیگه بخوابیم میریم سفر.