آخر سال

امروز بیست وشش اسفند و سه روز دیگه یه سال دیگه تموم میشه. هر چند امسال پر بود از اتفاقهای ضد و نقیض ولی برای من و محسن پر از خیر و برکت بود.اول سال که یکی از بهترین سفرهای دوران ده ساله زندگی مون اتفاق افتاد.به محض برگشتن اولین خبر خوش مامان شدن راحله گلم بود. بالاخره من ومحسن بعد از چند وقت کلنجار رفتن با خودمون تونستیم مهمترین تصمیم زندگی مون رو بعد از ازدواج بگیریم و قبول کنیم که بایدنقش مون رو به پدر ومادری تغییر بدیم این تصمیم هر چند منجر شد به این که من سال دیگه نیام موسسه تا بتونم خودم را برای پذیرا شدن این نقش مهم مهیا کنم اما باعث خوشحالی همه از جمله همکاران خوبم شد که همیشه سعی می کردند من رو برای قبول این نقش آماده کنند . آخر تابستان هم که یه سفر ۱۷ نفره خانوادگی با مامان و دایی و عمو وخاله داشتیم به غرب که اون هم از سفرهای فوق العاده بود وکلیپ پنج دقیقه ای سفر که توسط حامد آماده شد تو حافظه همه گوشی هامون جا خوش کرد تا خاطره اون سفر همیشه و همه جا در دسترس همه مون باشه البته یه اتفاق مهم دیگه عوض کردن گوشی تلفن همراه من بود که روز تولد از همسر مهربونم هدیه گرفتم وباعث تعجب وحیرت همگان و تشکر ویژه از محسن شد. اول آبان هم که خدارو شکر مصطفی و دوستش مجتبی بالاخره تونستن مغازه شون رو با شغل جدیدشون افتتاح کنند که این هو خودش جای شکر فراوان داشت اما هر چند از شب عید غدیر با زمین خوردن مامان و آسیب دیدگی زانوش کمی اوضاع به هم ریخت ولی اتفاق بد امسال از نظر ما و با عقل دنیایی و کوته بین ما بیمار شدن دو ماهه پدربزرگ و در نهایت فوت شدن اون بود اما همون اتفاق هم منشا خیر و برکت برای همه مون شد و ما همگی به این نتیجه رسیدیم آدمی که در زنده بودنش همه لحظه هاش پر بود از کمک به دیگران بعد از فوتش هم این اتفاق به زیبایی درحال انجام بود. اما خوب خبر خوش بعد از فوت پدربزرگ هم ازدواج پسر عموهای خوبم حمید ومحسن به فاصله دو هفته بود که هر چند مسئولیت سنگین خواهر داماد بودن را بر عهده من گذاشت اما کمی توانست از غصه هایمان بکاهد چرا که یکی از آرزوهای پدربزرگ ازدواج همه جوانان فامیل بود. البته آخرین خبر هم این بود که دیروز محمد از قطر تماس گرفت و خواست تا مدارکمان را دوباره برایش بفرستین ظاهرا راهیی برای گرفتن ویزا پیدا کرده بود.یه اتفاق مهم دیگه امسال هم مادر شدن دوباره مریم و مادر شدن وجیهه بود که بر خلاف همیشه من ومحسن را خیلی خوشحال کرد. خلاصه که امسال یه سالی بود پر از لحظه های خوب و من هر چه فکر می کنم عقل ناقصم قد نمی دهد که چه کرده ام خدا اینگونه مرا شامل الطاف خویش کرده است. پس فقط می تونم بگم خدایا شکرت به خاطر همه چیز.  

خداحافظی با موسسه

امروز آخرین روز اومدن به موسسه است و من که یه هفته بود روزها را می شمردم هیچ وقت فکر نمی کردم دوباره لحظه آخر که میشه همون استرس های همیشگی موقع دل کندن بیاد سراغم .این دو شب آخر رو خوب نخوابیدم و دیروز هم از موسسه تا خونه فقط گریه کردم . درسته که برای یه هدف بزرگتر دارم میرم و اصلا ناراحت نیستم ولی چهار سال مثل یه خانواده کنار هم بودیم و با هم لحظه های تلخ و شیرین روزهای موسسه رو طی کردیم حالا من دارم میرم وهمه اون روزها فقط میشه یه خاطره . روز آخر مثل دو سال گذشته قراره جشن خداحافظی برگزار بشه با این تفاوت که بر خلاف همیشه که من مسئول برگزاری جشن بودم امسال من به عنوان میهمان شرکت می کنم وبچه ها به نوعی برام مراسم تودیع گرفتن. فقط امیدوارم امروز دیگه گریه نکنم تا با یه خاطره خوب از موسسه برم.