در سالگشت سفر
امشب دوباره منم واين سفيدي كاغذ كه مي خواد مرحم خستگي و دلتنگي هام بشه يك سال گذشت وصد افسو س كه چه زود گذشت نشسته ام درتنهايي غريبانه شب شهادت زهراي علي ، در تنهايي غريبانه بي مادري زينب آن عقيله بني هاشم،يك سال پيش مثل يه همچين لحظه هايي درحال وداع بودم باهمه اونايي كه دوستشون داشتم ودارم ودلم شده بود محرم اسرارهمه اونايي كه براي بدرقه اومده بودن باهركي خداحافظي مي كردم يك آسمون گريه ويك بغض با يه بغل دردودل را ره توشه سفرم مي كرد يكي دلتنگ شده بود ،يكي نگرون جوونش،يكي درآرزوي سفرتاب و توان از كف داده بود ،يكي مي خواست كه سلامش را به رسول الله برسونم ومن روزمين نبودم هرچي بود فقط اضطراب بود ونيازيه لحظه هايي كه فقط اونايي كه رفته بودن مي فهميدن چه پر دلهره بودم وتوهمه اون لحظه هاي پرازنيلوفرفقط ازخدامي خواستم تجربه اين روزهاواين حس قشنگ آسموني را نصيب همه اونايي كه يه ذره ازمحبت محمد واصحاب كسا تو دلشون بكنه،يك سال گذشته ازاون لحظه هاي طلايي پرواز،لحظه هاي آسموني شدن ودل كندن ازهمه اون چيزهايي كه زميني ات كرده،ازيه هفته قبل سفرفقط ساعت ها را مي شمردم و شب هاي آخر ازشوق پركشيدن ودل نگراني نرسيدن به محضردوست خواب روهم به چشام حروم كرده بودم وتواين شب پرغصه شهادت فاطمه چقدردلتنگ اون لحظه هاي ستاره اي شده ام،يك سال گذشته ومن دوباره بايد اين دل خسته ازنديدن بقيع روبا ديدن عكس هاوخوندن خاطرات سفرم تسكين بدم وازخداي فاطمه دوباره طلب كنم توفيق قدم زدن توصحن پيامبررحمه للعالمين ،نشستن روبروي اون گنبد سبز كه سبزي اش رو توهيچ جاي دنيا نه ديدي ونه مي توني ببيني،بالا رفتن از پله هاي بقيع فقط به قد گره كردن يه مشت لاي پنجره هاي بقيع،به اندازه يك نفس فقط يك نفس ازهواي مدينه،نشستن وتكيه دادن به ديوارهاي بقيع،به ديوارهاي بقيعي كه حتي بهم اجازه ندادن بغضم رو بشكنم و غربت مادر روفريادكنم،به دقيقه اي شكايت بردن دوباره به محضر پيامبرنور كه آن همه غربت بقيع وبي حرمتي به كوثرش را مي بيند ومن نمي دانم كه چرا ازخدايش اين همه ظلم را جوابي نمي خواهد،تو اين لحظه هاي آبي سالگشت سفرفقط وفقط ازحضرت عشق مي خوام كه دوباره اذنم بده به احرام بستن ،نفس كشيدن تو هواي پرازآرامش مسجد شجره همون مسجدي كه ميقات پيامبرش وهمه اونايي كه عزيزن وحرمت دارن،سر پايين انداختن و ازپله هاي مسجد الحرام پايين رفتن وتجربه دوباره قشنگ ترين لحظه اي كه مي تونه تو زندگي هر آدمي تا ابد بمونه اون لحظه اي كه سر بالا مياري وميگن هرحاجتي كه برزبونت جاري بشه اجابت شده آستان كبريايي دوست،وچه قشنگ تراون لحظه كه قداست وعظمت خونه دوست اونقدر تورومسخ خودش مي كنه كه بي اختياربه سجده مي افتي وسربرپيشگاه كبريايي اش مي سايي وبعد سرروكه بالا مياري به خودت مي ياي مي بيني كه زبونت نه كه همه وجودت قفل شد و توحتي يك كلمه هم به زبون نياوردي چه برسه به گفتن خواسته هات و ازمهربان همه زندگي ام مي خواهم كه دوباره نصيبم كنه تجربه ان تلخ لحظه را كه دقايقي بيشتر فرصتت نمي دهند بر نشستن و نگريستن برآستان دوست وتودرهرقدم كه برمي داري باز مي گردي تا عظمت ان خانه رابراي هميشه براي همه لحظه هاي دلتنگي ات درذهن بسپاري وواي ازان لحظه كه سر بي مي گرداني و ديگري اثري از آن امن ترين خانه روي زمين نمي بيني و آن جاست كه بغضت مي تركد وديگر هيچ....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۳۷ ب.ظ توسط سایه
|