گام دوازدهم
صبح شنبه ۷ فروردین آخرین بار چشمانم را بازکردم تا اولین منظره ای که می بینم دریا باشد و به سختی از جابلند شدم دوست داشتم ساعتها در همین حالت بمانم وفقط دریا را نگاه کنم اما صدای محسن رشته افکارم را از هم گسست و مجبور شدم همراه بقیه به رستوران رفته وصبحانه بخورم پس از صرف صبحانه دوباره به اتاق آمدم و من مشغول جمع آوری بقیه وسایل شدم چرا که مثل همیشه محسن شب قبل زحمت جمع کردن چمدان را کشیده بود. و بعد از آن از پله های پشت هتل که تقریبا ۲۰۰ پله بود پایین رفتم تا ساعتی کنار دریا بنشینم محسن وعرفان هم از قبل رفته بودند ومشغول شنا بودندمحسن می گفت این همه راه بیایی و در دریای مدیترانه شنا نکنی خیلی ظلم است به هرحال ساعت حدود ۱۰ صبح شنبه آخرین مناظر زیبای دریای مدیترانه را از تراس اتاق در حافظه دوربین ثبت کردیم و با خداحافظی از دوستانمان مصطفی وابراهیم ساعت ده و نیم صبح شنبه به وقت آنتالیا این شهر زیبا را با دنیایی از خاطرات به سمت شهر پاموکاله ترک کردیم.
ادامه نوشته
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۳۳ ق.ظ توسط سایه
|