گام دوازدهم

صبح شنبه ۷ فروردین آخرین بار چشمانم را بازکردم تا اولین منظره ای که می بینم دریا باشد و به سختی از جابلند شدم دوست داشتم ساعتها در همین حالت بمانم وفقط دریا را نگاه کنم اما صدای محسن رشته افکارم را از هم گسست و مجبور شدم همراه بقیه به رستوران رفته وصبحانه بخورم پس از صرف صبحانه دوباره به اتاق آمدم و من مشغول جمع آوری بقیه وسایل شدم چرا که مثل همیشه محسن شب قبل زحمت جمع کردن چمدان را کشیده بود. و بعد از آن از پله های پشت هتل که تقریبا ۲۰۰ پله بود پایین رفتم تا ساعتی کنار دریا بنشینم محسن وعرفان هم از قبل رفته بودند ومشغول شنا بودندمحسن می گفت این همه راه بیایی و در دریای مدیترانه شنا نکنی خیلی ظلم است به هرحال ساعت حدود ۱۰ صبح شنبه آخرین مناظر زیبای دریای مدیترانه را از تراس اتاق در حافظه دوربین ثبت کردیم و با خداحافظی از دوستانمان مصطفی وابراهیم ساعت ده و نیم صبح شنبه به وقت آنتالیا این شهر زیبا را با دنیایی از خاطرات به سمت شهر پاموکاله ترک کردیم.

ادامه نوشته

گام یازدهم

جمعه ۶ فروردین ۱۳۸۹ به علت اینکه کمی دیر بیدار شدیم مجبور شدیم صبحانه مختصری خورده واز هتل بیرون بیاییم لیدر امروز که آقایی ترک بود با ماشین جیپ به دنبال ما آمده بود و در ابتدا از ما سوال کرد که آیا مایل به رانندگی هستیم و ما هم با کمال میل موافقت کردیم وپس از سوار شدن به ماشین پشت سر ماشین جلویی راه افتادیم و پس از خروج از شهر آنتالیا وارد جاده های زیبای کوهستانی شدیم ساعتی در جاده پیش رفتیم و از خانه ها و مزارع ترکیه لذت بردیم جالب این است که ترکیه کشاورزی پیشرفته ای دارد و همین مسئله باعث شده میوه های ارزان وبسیار خوشمزه ای در این کشور عرضه شود.اولین مرحله توقف جلوی یک کافه بود که نزدیک باقی مانده های یک شهر قدیمی قرار داشت البته برای دیدن این محل باید کمی از کوه بالا می رفتیم خانواده دایی ترجیح دادند به تماشای عکس هایی که ما می گیریم بسنده کنند ومن وهمسری و عرفان بالای کوه رفتیم که فوق العاده منطقه سرسبزی بود طوری که دایی می گفت با خانواده تماس بگیریم و بگوییم برای سیزده بدر بیایند اینجا این نکته هم از قلم نیفتد که در اینجا یک ماشین دیگر هم به ما پیوستند که ایرانی هم بودند اما نوع برخورد آنها با ما برای لیدرمان خیلی جالب بود و با تعجب از همسرم پرسید مگر شما هموطن نیستید پس از نیم ساعتی راه افتادیم و در جاده های خاکی کوهستانی بالا رفتیم گاه از جنگل و بعضی جاها هم از رودخانه رد می شدیم توقف دوم دریک منطقه زیبا بود که به ما امکان عکاسی می داد و پس از گرفتن چند عکس و کمی فیلم دوباره سوار ماشین و راه افتادیم اینبار جلوی یک خانه روستایی توقف کردیم که از صحبتهای لیدرمان فهمیدیم این خانه در۱۰۰ سال پیش ساخته شده و این زن ومرد ۱۲ بچه دارند که همه آنها به شهر رفته و پدر ومادر رادر این روستا ودر این کلبه فوق العاده زیبا تنها گذاشتند و فقط روزهای تعطیل به آنها سر می زنند. نیم ساعتی را هم در این کلبه روستایی به عکس گرفتن و خوردن چای محلی سپری کردیم وپس از جمع کردن پول توسط خانم خانه سوار ماشین شده وبه راه افتادیم توقف آخر نزدیک یک استخر پرورش ماهی و برای صرف نهار بود برای ناهار امروز  می توانستیم ماهی قزل الا یا جوجه سفارش دهیم به همراه سالاد شیرای و متاسفانه بدون نوشیدنی. پس از صرف نهار برای آخرین بار سوار ماشین شده و پس از طی مسافتی وارد جاده اصلی و ورودی شهر شدیم در ابتدای ورودی شهر وانت بارهایی برای فروش میوه بودند که نتوانستیم از خرید توت فرنگی و پرتغال آن هم با قیمت کیلویی ۱۰۰۰ تومان چشم پوشی کنیم و یک بار دیگر قبل از رسیدن به هتل توقف کردیم و حدود ساعت ۵ عصر به هتل رسیدیم. پس از تعویض لباسهایمان که به خاطر خاک زیاد تغییر رنگ داده بود وخواندن نماز دوباره از هتل بیرون آمدیم و راهی آبشارددمان که در نزدیکی هتل مان قرار داشت شدیم پس از کلی عکس گرفتن و آشنا شدن با یک خانواده استانبولی تصمیم گرفتیم به بیچ پارک که محل بازیهای آبی بود برویم البته جی پی اس به ما کمکی نکرد وخیلی یه سختی این محل را پیدا کردیم که البته بی فایده بود چون فقط توانستیم در امتداد ساحل آرامش قدم بزنیم چرا که به علی سرمای هوا حسرت یک بار دیگر با جت اسکی رفتن وسط دریا به دلمان ماند البته پارک آبی آنتالیا کنار همین بیچ پارک بود که از تعطیل بودن آن هم مطمئن شدیم و با راهی شدن به سمت هتل اینگونه آخرین ساعتهای اقامت در آنتالیا را سپری کردیم در حالی که هیچ کدام علاقه ای به رفتن از این شهر نداشتیم.