شایان

امروز حدود ساعت ۹ بود که تلفن زدم به راحله تا درباره گزارش کارش چندتا سوال بپرسم و لی در کمال تعجب شوهرش گوشی رو برداشت با شنیدن صدای علی آقا حدس زدم باید یه اتفاقی افتاده باشه که درست بود و در جواب سوالم که پرسیدم راحله کجاست شنیدم که گفت ما تو بیمارستان و منتظر به دنیا اومدن بچه در ست همون موقع بود که آرزو از راه رسید وتصمیم گرفتیم یه مرخصی کوتاه از رییس بگیریم و یه کوچولو بریم بیمارستان خیلی دوست داشتم وقتی راحله رو از اتاق عمل میارن بیرون اولین کسی باشم که می بینمش .پس از جلب موافقت رییس محترم در جهت اخذ مرخصی با آرزو راه افتادیم وبه علت ترافیک سنگین خیابانها و اوج کارهای باقی مانده در موسسه به جهت در پیش بودن سالروز ازدواج اسلامی قید گل خریدن ار گل نسترن را زدم وتصمیم گرفتم از همان گل فروشی بیمارستان بنت الهدی گل بخرم که نتیجه اش نثار کلی غر ولند وبد وبیراه به خودم شد .بالاخره با هر زحمتی بود خودمان را به بیمارستان سینا رساندیم و بعد از پیدا کردن جای پارک و کلی خواهش از نگهبان بالا رفتیم .از علی آقا که خبری نبود ولی مامان ومادر شوهر راحله را پیدا کردیم .چند  قیقه ای منتظر شدیم که راحله را آوردند و می توان گفت جزء اولین کسانی بودم که او را دیدم و خیلی سعی کردم خودم را کنترل کنم تا گریه نکنم برای همین نبوسیدمش. ولی دچار یکی از اون حسهای قشنگی شدم که یهو همه وجودتو یه دنیا شور و شوق پر می کنه و هیچ کلمه ای برای ابراز شوقت پیدا نمی کنی دیدن برق چشم ها و لبخند رو لبهای راحله خیلی برام قشنگ بود. بعد از چند دقیقه بچه اش رو هم آوردن ویک بار دیگه خاله مجازی یه نوزاد شدم.واز امروز یه نوزاد ۲ کیلو و ۳۰۰ گرمی به جمع خانواده آموزش موسسه اضافه شد که البته شاید با اومودنش مامانش رو از این خانواده جدا کنه و لی ما هر کدوممون هر جا که باشیم و تو هر سمتی که ایفای نقش کنیم هیچ وقت خاطرات روزهای قشنگی رو که به واقع مثل یه خونواده ساعتی از شبانه روزمون را کنار هم کار کردیم وزندگی کردیم از یاد نمی بریم. البته امروز همسری هم بیکار نبود و یه شعر واسه تولد بچه راحله سرود :صد مزده که انتظار پایان آمد،شب شد سپری وصبح تابان آمد،شیرین سخنانه خسرو از راه رسید،بازار بتان شکست و"شایان" آمد.

خودم رو گم کردم

چقدر این روزها خسته ام از این موسسه و از این مدیر عامل و از این مدیر طرح وبرنامه با همون به به و چه چه تو جلسات و دائم گفتن این جمله کلیشه ای که مشکلی نیست. دیگه خسته شدم از بس شنیدم هر چی شما بگید وبعد از تموم شدن جلسات دوباره شروع سنگ اندازیها. کاش خیلی زود این چند ماه تموم بشه یا اصلا کاش یه اتفاق بیفته و من خیلی زودتر بتونم از این موسسه بروم اون وقت دیگه نمی خواد هر روز بااکراه از خواب بیدار بشم .نمی خواد دائم از خودم بپرسم من اینجا چی کار می کنم .یادش بخیر روز اولی که می خواستم بیام چقدر شوق و ذوق داشتم ولی حالا همه ذوقم و لحظه شماری ام برای رفتن چیزی که اصلا فکر نمی کردم حتی یه روز به ذهنم بیاد که من بتونم از موسسه و کارمندای خوبش جدابشم ولی حالا.این هفته دهه ازدواج ولی چقدر با دوسال قبل موقع افتتاح آستان مهر متفاوته. اون موقع با راحله ساعت ۶ صبح از خونه میو مدیم بیرون و با علاقه تا ساعت ۷ ۸ شب موسسه بودیم ولی الان حتی یه دقیه اضافه تر هم برام سخته که بمونم .کاش مدیرمون اینقدر خوب نبود اون وقت شاید می تونستم بدون هیچ احساس دین و تعهد همین امروز راهم بگیرم وبرم. ولی حیف که انقدر مدیون بزرگواری اش هستم که حتی با فکرش هم مبارزه می کنم. ولی خوب خیلی زود میرم شاید بتونم دوباره خودم پیدا کنم.