يه بغض سنگين
هيچ وقت فكر نمي كردم اولين پستم تو سال جديد اين طوري باشه يه ماهي ميشه كه محسن لطف كرده و اينترنت وايمكس ايرانسل رو براي خونه راه اندازي كرده اما فرصت مناسبي پيش نيومده بود تا وبلاگم رو به روز كنم تا اينكه امشب بالاخره يه بغض چندين روزه تركيد و از اون وقتهايي بود كه بايد مي نوشتم امشب بعد از چند روز خونه بوديم و تصميم گرفتيم تلويزيون نگاه كنيم يه فيلم بود درباره روز مادر و محسن طبق عادت هر ساله كه اين روزها سخت دلگير ميشه چشاش دوباره باروني شد و اين يعني يه تلنگر به منكه ديگه اشكام رو مخفي نكنم. يه هفته اي ميشه كه صحبت ازدواج و خواستگاري رفتن براي مصطفي جدي شده و من كه هميشه منتظر اين روزها بودم برعكس چقدر دلگيرم يكي از آرزوهاي آقاجان ازدواج مصطفي بود و چقدر هميشه به مامان اصرار مي كرد نمي دونم شايدم مي دونست كه اين روزها در بين ما نيست و مي خواست اين اتفاق زودتر بيفته شايد عروسي مصطفي رو ببينه نمي دو نم چي بود كه فقط به ازدواج مصطفي اصرار داشت هر چي كه بود بد جوري اين روزها دلم گرفته .فردا شب عيد و امسال اولين سالي كه روز مادر در بين ما نيست و من نمي دونم روز عيد به چه دلخوشي برم ديدن مادرجان .خدايا چرا من هيچ وقت فكر نمي كردم كه اين اتفاق اين قدر سنگين وسخت باشه .تقريبا چهار ماه گذشته ولي كوچكترين تلنگري من رو مي بره به اون شب حادثه و تا يه دل سير گريه نكنم آروم نمي شم .جالبه امشب از اون وقتهاي دلتنگي بعد از نرفتن به موسسه اصلا دلتنگ نشده بدم ولي امشب با ديدن يه فرم كه براي تايپش خيلي زحمت كشيده بودم رفتم به اون روزها و احساس كردم چقدر دلتنگ موسسه ام.دلتنگ راحله ومريم . خدايا فقط تو مي دوني اندازه دلتنگي ام چقدر بزرگه پس خوت آرومم كن.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۲:۴۴ ق.ظ توسط سایه
|