شاید...

کاش اول به مجرم،جرمش را می فهموندیم بعد محاکمه اش می کردیم، کاش بی دلیل هیچ گلی را از شاخه جدا نمی کردیم ، کاش کمی بیشتر به فکر مریم های نگاه هم بودیم، کاش به فکر اون گلهای از شاخه جدا شده که در انتظار نوازش من و تو اند بودیم،کاش میشد همه لحظه ها آبی بودن و اصلا سیاهی نبود،کاش فریاد دوست داشتن همدیگر را می شنیدیم و کاش قدر لحظه های با هم بودنمون را می دونستیم.شاید...

به سوی تو

امشب همه پروانه های دلم را به سوی تو پرواز دادم و چه پرواز قشنگی داشتند مهربون من، چقدر وقتی با تو و از تو حرف می زنم تمام لحظه هام نیلوفری میشن ولی حیف که همیشه خیلی دیر به فکر حرف زدن با تو می افتم وقتی همه درها را بسته می بینم تازه به یاد اون آسمونی می افتم که باید شاپرکها را به سمتش به پرواز در بیارم و چقدر زود آرامش را هدیه دلم می کنی. وقتی با تو حرف می زنم گذر زمان را احساس نمی کنم دلم می خواهد اونقدر ادامه بدم که شاید خودم به آسمون برسم،خدای همه خوبی ها و مهربونی ها اونقدر اسمهای تو برای نجوا کردن زیبا و قشتگند که اگر امشب تا سپیده هم بشینم باز هم نمی تونم به همه اسمهای قشنگت صدات کنم،فقط می دونم امشب خیلی آرومم، پروانه های دلم دوباره برگشتند و دارن به خواب می رن چه قدر پریدن تو هوای تو رویایی شون کرد،سیاه و سفید شده بودن از بس کنج دلم خزیده بودن و امشب احساس کردم تو دوباره رنگی شون کردی. اصلا میدونی چیه می خوام یه خواهشی ازت بکنم یه کاری کن همه لحظه هام به یاد تو بگذرن، به یاد تو که ستار العیوبی،به یاد تو که غفار الذنوبی و به یاد تو که سریع الرضایی. دوست دارم حس کنم مناجات امیرالمومنین در مسجد کوفه را،مالکیت تو را بر خودم،زنده بودنت را و مرده بودن خودم را،باقی بودن تو را و فانی بودن خودم را، و دوست دارم تو همه لحظه های زندگیم حضورت را حس کنم نه اینکه تو نیستی این منم که نیستم امشب به همه نامهای قشنگت قسمت می دم که من را از عدم به هستی برسونی که خیلی دلتنگ خواستنتم.

برای روز اول سال

الان که می نویسم ساعت ۱۰ :۱۰ صبح روز اول بهار را نشان می دهد، بهاری که برای من و تو یاد آور خاطره هاست به هم رسیدن و با هم بودن و با هم خندیدن و درزیر سقف آبی خدا با هم قدم زدن، خدایا یه سال دیگه از سالهای قشنگ تو گذشت و من نمی دو نم که چقدر به تو رسیدم،چه قدر با تو بودم ولی مثل همه روزهای قشنگی که گذشت باز هم به خاطر تمام داده ها و نداده ها ممنون که من هستم و تو هستی و چه خوب سالی بود که گذشت،پر غصه ها و خنده ها و به لطف تو خنده های من چه بیشتر بود و همه این روزهای قشنگ را دیدن از لطف و رحمت تو بوده که تو تمام لحظه های سیاه و سفید زندگی همراهم بودی. یه سال گذشت با یه عالمه دوستای مهربون و صمیمی که بازم تو سر راهم قرار دادی تا خیلی از ندونسته ها را برام دونسته کنن و امیدوارم که تا همیشه تو باشی و من باشم و زندگی کنم زیر آسمان آبی و قدم بزنم روی زمین سبزت،زیر سایه پدر و مادر مهربون و دوست داشتنی ام وهمسر نازنینم و همیشه شکرگزار و محتاج رحمت تو، خدایا تو این صبح اول بهار مثل همیشه دعا می کنم و دستهای اجابتم را به سوی تو بالا می آورم که : اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا