چقدر این روزها خسته ام از این موسسه و از این مدیر عامل و از این مدیر طرح وبرنامه با همون به به و چه چه تو جلسات و دائم گفتن این جمله کلیشه ای که مشکلی نیست. دیگه خسته شدم از بس شنیدم هر چی شما بگید وبعد از تموم شدن جلسات دوباره شروع سنگ اندازیها. کاش خیلی زود این چند ماه تموم بشه یا اصلا کاش یه اتفاق بیفته و من خیلی زودتر بتونم از این موسسه بروم اون وقت دیگه نمی خواد هر روز بااکراه از خواب بیدار بشم .نمی خواد دائم از خودم بپرسم من اینجا چی کار می کنم .یادش بخیر روز اولی که می خواستم بیام چقدر شوق و ذوق داشتم ولی حالا همه ذوقم و لحظه شماری ام برای رفتن چیزی که اصلا فکر نمی کردم حتی یه روز به ذهنم بیاد که من بتونم از موسسه و کارمندای خوبش جدابشم ولی حالا.این هفته دهه ازدواج ولی چقدر با دوسال قبل موقع افتتاح آستان مهر متفاوته. اون موقع با راحله ساعت ۶ صبح از خونه میو مدیم بیرون و با علاقه تا ساعت ۷ ۸ شب موسسه بودیم ولی الان حتی یه دقیه اضافه تر هم برام سخته که بمونم .کاش مدیرمون اینقدر خوب نبود اون وقت شاید می تونستم بدون هیچ احساس دین و تعهد همین امروز راهم بگیرم وبرم. ولی حیف که انقدر مدیون بزرگواری اش هستم که حتی با فکرش هم مبارزه می کنم. ولی خوب خیلی زود میرم شاید بتونم دوباره خودم پیدا کنم.